چرا....
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۱   کلمات کلیدی: شعر


       چرا پشت دیوار پنهان شدن                                  چرا از هیاهو هراسان  شدن

      چرا مثل چاهی که از خود تهی ست                 به یک ضربه در خویش ویران شدن

      چرا خوی دریوزگی داشتن                                    به دنبال دو نان پی نان شدن

      چرا روزی از مصلحت خواستن                              به ظاهر فریبی مسلمان شدن

     چرا دل به آلودگی باختن                                           زآئینه ها روی گردان شدن

     تو آن گونه می کوشی از بهر جاه                             که موری برای سلیمان شدن

     بیا تا بکوشیم انسان شویم                              که زیباست،زیباست،انسان شدن


پ.ن:نمی دونم از کی هست.خیلی اتفاقی تو یک کتاب پزشکی این شعر رو دیدم وخوشم اومد!مژه


 
کاش میدانستی(شعر)
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩   کلمات کلیدی: شعر

سلام.شبتون بخیر.یادم هست یکبار خواستم این شعر رو بذارم اما بلاگم بهم ریخت نشد قول دادم دوباره بذارمش.نمی خوام قول انجام نداده،داشته باشم.این شعر رو خیلی دوست دارم.شعر خیلی ارزشمندی هست.مژه

 


    کاش می دانستی...


    زندگی با  همه  ی  وسعت خویش                        محفل ساکت غم خوردن نیست

 
                            حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست  

                                                              اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست

     زندگی خوردن و خوابیدن نیست


     زندگی حس جاری شدن است

                                                                   زندگی کوشش و راهی شدن است   
 
                                         از تماشاگر آغاز حیات


 تا به جایی که خدا می داند...


توجه خطاب به دوستان لینکی:به منظور سبک تر شدن وبلاگ برای لود بهتر آن، تنها  ۴٠وبلاگ اولی که بروز کرده اند نشان داده می شود.(هیچ لینکی حذف نشده!مژه)

بعد نوشت:امروز خیلی خوشحال شدم یکی از دوستان خوبمون به دنیای وبلاگنویسی برگشت! خانوم دکتر wandering stager!هورا


 
و دوباره پاییز از راه رسید! شعر + تجدید خاطره (ادامه مطلب)
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥   کلمات کلیدی: شعر

ودوباره پاییز از راه رسید با قدم های آهسته!  وبا برگهای رنگارنگ که  تا آخرین توان خود روی درخت می مانند، دوباره دل آسمان تنگ می شود.دوباره از دلتنگی اش می نالد آنقدر بلند که حتی ماهم صدایش رو بشنویم.ودوباره اشک آسمان در خواهد آمد. نمی دونم چرا به پاییز لقب سلطان فصل ها دادند من بهش می گم فصل رنگارنگ!من پاییز رو بخاطر این مناظرش(عکس پایین) دوست دارم.بغل

این شعر رو اتفاقی دیدم.خیلی به دلم نشست.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.مژه یاد دوران مدرسه، دوران اشک ولبخندهای کودکانه بخیر.یاد خاطرات مدرسه.چقدر زود گذشت مثل یک چشم برهم زدن!! ناراحت

پاییز مهربان!
آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خویش
نقش هزار پرده ای از یادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر یادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو یادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگیزت
پیچیده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگیزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و یاسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حیاط ایستاده است
خورشید کم کمک به نوک کوههای غرب
نزدیک می شود ....
اما هنوز از حسنک نیست یک خبر
معلوم نیست باز چرا دیر کرده است!
فریاد اعتراض حیوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشیمان است!!
امسال هم دوباره کتابش را
زیر درخت خانه شان جا گذاشته
پاییز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زیر درخت سبز زمان جا گذاشتم
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پیراهنم کجاست‌ ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
این دست آخر است ....
تقدیر برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم ......

شاعر : اکوت

توجه:دوستان اگر تمایل دارند ادامه مطلب رو ببینند به مناسبت سال تحصیلی جدید عکس هایی از کتاب های دوره دبستان سالها قبل گذاشتم.( دکتر متاستاز راستش می خواستم لینک شما رو بذارم ولی صفحه پستتون خطا می داد!!با تشکر از دکتر متاستاز.من خودم هم چند تایی بهش اضافه کردم. واقعا تجدید خاطره شد.چه زود گذشت دوران شیرین مدرسه افسوس)

پ.ن: می دونم چند روزی از پاییز گذشته ولی من الآن وقت نوشتنش رو داشتم.

پ.ن:می خواستم پست دیگه ای بجای این پست بنویسم ولی وقت نکردم.ناراحت


 
سیب
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠   کلمات کلیدی: شعر


 


تو به من خندیدی

ونمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتی وهنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان

غرق این پندارم

                که چرا،

                                -خانه کوچک ما

                                                          سیب نداشت

 

پ.ن:به درخواست دوستان، نام شاعر، حمید مصدق می باشد

بی ربط:شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود.چوب های سقفش بسیار صدا می کرد.به خداوند خانه،از بهر مرمت آن سخن بگشاد.

پاسخ داد که چوب های سقف،ذکر خداوند می کنند.گفت:نیک است اما می ترسم این ذکر،منجر به سجده شود!

در خواست نویسنده وبلاگ از برخی دوستان وبلاگ نویس :مدتی است در وبلاگهای سیا...سی می بینیم پست نحوه ایجاد گوگل ریدرمان رو  لینک کرده اند البته با عنوان چگونه از فی..ل...... رد شیم!!البته می دانیم راههای زیادی در نحوه استفاده از گوگل ریدر هست! ضمن تشکر از دوستان گرامی بابت لینک.دوستان گرامی لطفا با این عنوان ما رو لینک نفرمایید!چون قصد ما از گذاشتن چنین پستی این کار نبوده است.(از جانمان که سیر نشده ایم!)اگر افتخار می دهید واین پست گوگل ریدرمان را رو لینک می کنیدضمن تشکر از شماما را  با همان عنوان نحوه ایجاد گوگل ریدر لینک نمایید.ممنونم مژه

بعدنوشت:این وبلاگ بزودی بروز می شود.زبان

بعدترنوشت!:پست جدید گذاشته شد