آشپزی وما-ما وآشپزی
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥   کلمات کلیدی: شخصی

سلام به روی ماه همگی.خوبین خوشین.دلم تنگ شده بود واسه اینجاو دوستان گلقلب من روم نمیشه بهتون نگاه کنمبازندهولی خو وصف حالمو گفتم تو پست قبل.حالا بگذریم از اینا.قدیما وقتی می گفتن دختر بعدش می گفتن حتما آشپزی بلده.الآن ولی دیگه کمتر کسی فکر می کنه دختر هم باید  آشپزی بلد باشه!زبان واما خودم

قبل از اینکه بیام دانشگاه پا تو آشپزخونه نمیذاشتم مگر برای خوردن:دی یعنی بگو یه نیمروه هم پخته باشم یادم نمیاد دیگه خیلی افتخار می دادم می رفتم غذای مامان جان رو بهم می زدم!!یعنی دست خودم نبود اصلا بوی غذای در حال پخت اذیت می کرد منو.فکر کن یکی با این شرایط بشه دانشجوی غیر بومی!!طبیعتا من هم مثل همه دانشجوهای غیر بومی دست به دامان سلف سرویس دانشگ=اه شدم ولی همه روزها کلاس نداشتم حوصله ام نمی کشید مثل بعضی ها بچه ها به قول خودشون بخاطر شیکم پاشم برم دانشگااه!از بیرون هم هر چقدر غذا بگیری دیگه بعد یک مدت نمی تونی بخوری!

خولاصه ترم دوم که شد همون غذای سلف رو هم نمی تونستم بخورم یعنی سه بار تا مسمومیت رفتم بعدش کلا نخوردم دیگه دیدم نمیشه که آدم گشنه بمونه واینگونه شد دست به دامان مامان جان شدیم!من همه غذاهایی که بلدم رو تلفنی یاد گرفتم یعنی مثل بعضی ها که می مونن کنار دست مامان جانشون نبودم که!مثلا مامانم می گفت فسنجون اینجوری می شه من تصور می کردم می پختم!خندهروزهای اول کاغذی که نوشته بودم رو میذاشتم جلوم یخورده درست می کردم می پریدم بقیش رو می خوندم ادامه می دادم به قول بچه ها آب را اضافه می کنیم وقتی قل قل کرد ..........قهقهه

جالبیش اینه بعد از مرغ واینا اولین غذای رو که یادگرفتم وپختم خورشت قیمه بود جالب ترش این بود که من اصلا قیمه خوشم نمیومد قبل اینکه بیام دانشگاه نمی خوردم حتی ولی خوب دیگه جزو اولین غذاهایی که پختم بود والآن هم می خورمش! البته همه غذاها راحت نبودا یک دوباری خراب می کردم ولی خوب باز هم می پختم.بابا گشنگی این حرفها رو نمی شناسه که!زبانراستش من هیچ وقت به آشپزی علاقه نداشتم کلا ذوق اینکه مثل بعضی خانوم ها بیام آشپزی کنم وچه می دونم شیرینی های رنگارنگ و.... رو ندارم!شاید یکی از دلیل هاش اینه که دیگه اینقدر خسته میام انرژی نمی مونه!آشپزی انرژی هم می خواد دیگه!ولیا همیشه وقتی فکر می کنم بومی بودن خیلی بهتره با خودم می گم یه دانشجوی پزشکی تو اگر بومی می شدی به پشتوانه غذای خوشمزه مامان عمرا غذا پختن رو یاد می گرفتی واینگونه شد که ما یه چیزهایی ای بلدیم واز گشنگی نمی میریم!زبان

بچه خوبی باشید بیاین اگر تجربه مشابه دارین از آشپزی یاد گرفتن که حتما دارین بگین من هم دوست دارم بشنوم خوبازنده

پ.ن:به تمامی نظرات پستهای قبلی جواب داده شده اگر نظری جواب نداره حتما ندیدم پس بفرمایین تا جواب بدم

پ.ن:دوستان دوست دارین این ماه رمضونی هم ختم قرآن داشته باشیم؟اگر آره اعلام کنید کیا دوست دارن بخونن بدونم تعداد چقدر هستمژه