واقعا یادش بخیر!
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱   کلمات کلیدی: دانشجویی

 

ترم یک بودیم خیلی اتفاقی به بچه های سال ششمی برخوردیم یادمه بهشون گفتیم یعنی می شه ما هم یک روزی جای شما باشیم؟اونا لبخند زدنو گفتن چشم بهم بزنین می رسین!

راست گفتن چند ماه بیشتر نمونده به سال ششمی شدن ما

 

بعدنوشت:از همه دوستانی که روز پزشک رو تبریک گفتن ممنونم.وخیلی ببخشین اگر نتونستم بیام وتک تک به دوستان دیگر تبریک بگمخجالت تا شنبه نمیام شنبه میام به دوستانی که باقی موندن رمز پست قبل رو می دم ونظرات رو اگر قسمت نظرات باز شه واسم جواب می دم.فقط خواهشا همه دوستان آدرس بذارن چون ممکنه ما چند دوست همنام داشته باشیم.در ضمن رمز رو برای همیشه نگه دارین.مرسی


 
دانشجو...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦   کلمات کلیدی: دانشجویی

 


در کوچه درس رهگذاریم هنوز

وین راه دراز می سپاریم هنوز

از اول ثبت نام سال ها می گذرد

ما واحد پاس نکرده داریم هنوز!


روز دانشجو بر همه دانشجویان عزیز مبارکچشمک


شعار دانشجویان  ترمهای آخرزبان

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به مدرک یا جان ز تن درآید


از همون ترم اول یادمه همیشه می گفتن دانشجو دانش آموز نیست دانشجو باید خودش بره دنبال علم.خودش باید بخواد تا یاد بگیره.نکنه یک روز یکهو به خودمون بیایم بگیم شمع شدیم، شعله شدیم، سوختیم آخرشم هیچی نیاموختیم.این ترم ها روزهای عمرماست که میگذره.من الان برای خودم نگرانم!نگرانزبان

پ.ن:محرم آغاز شده دیگه تا همین حد باید ازم بپذیرین.

بین خودمون باشه من خودم اصلا یادم نبود امروز روز دانشجو هست!

پ.ن:این قالب خود به خود ادامه مطلب رو می زنه.هر پستی ادامه مطلب داشت من خودم می گم.دوستان قالب برای شما تو سرور موزیلا واکسپلورر چطوره؟اخطار امنیتی نمی ده؟سرعت باز شدن وبلاگ خوبه؟

توجه:من از همه دوستانی که پست رو خوندن نظر دادن نظرشون یا ثبت نشده یا پاک شده معذرت می خوام.پرشین برای ساعاتی از شانس من موقعی که من پست گذاشتمچشم دچار مشکل شد خلاصه اینکه ظاهرا برطرف شده ومشکلی نیستچشمک

بعدنوشت:احتمالا امشب نتونم پستی که عرض کردم رو بذارم حالا ببینیم چی می شهخجالت


 
من وخاطرات ماه رمضونی
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱   کلمات کلیدی: دانشجویی ،همینطوری نوشت!

سلام.بله بله ماه رمضون اومد.ماه روزه داری هم روزه چشم هم زبان هم .....ولی خودمونیما ماه رمضون غذاها بدجوری به آدم چشمک می زنه.اون زولبیا بامیه اون..... این ماه همه چیزش قشنگه هست حتی غذاهاش!انگار نه انگار این غذاها رو قبلنا هم می خوردی اینقده می چسبه!خوشمزه

اونهایی که تو جای دیگه ای غریبن حالا یا دانشجو هستن یا هر موضوع دیگه می تونن حس منو درک کنن.یادش بخیر اون قبلنا که دانشجو نبودیم در پیش خانواده عزیز تر از جانمان ماه رمضون صفای دیگه ای داشت یادم هست اون موقع ها دیگه هر چی دم دستم بود روی زنگ میذاشتم مبادا سحر خواب بمونم! نگرانبا کلی ذوق بیدار می شدم می دونی خیلی جالب بود برام تو بچگی اون دعای زیبای سحر اون عجله که زود سحری بخور الان وقت تموم می شه!یادمه اون موقع ها که بچه بودم یک مدت طول می کشید تا به ماه رمضون عادت کنم!بعضی اوقات صبح بلند می شدم پی صبحونه بعد یادم میفتاد ا روزه ام!البته بماند که معمولا تا خود اذان مغرب می خوابیدم!خلاصه یاد اون موقع که دسته جمعی بلند می شدیم وغذاهای افطار  خوشمزه مادرجانمان که کلی قربون صدقه می رفت بخوریم بخیر!حالا بماند که جای یک غذا دوبار غذا می خوردیم به هر حال یکیش افطار بود یکیش شام دیگه!والا!زبانیادمه یکبار روزه که بودم داشت اذان رو کم کم می گفت تی وی من همینطوری رفتم نون داغ رو از پدر جان قاپیدم:دی نوش جان نمودم بعدش یادم افتاد روزه ام!(چقده زحمت کشیدم یعنی!)خودش هم کی؟دقیقا چند ثانیه قبل اذان!آیییییییی نمی دونی چقدر ناراحت شدم!حالا همه دلداری می دادن نه تو که نمی دونستی یادت نبود ولی خوب دیگه.

الان از موقعی که دانشجو شدم بجز یکبار یادم نمیاد ماه رمضون خونه بوده باشم!حتی الان هم که خیلی از دانشجوها رفتن تعطیلات ما هستیم در خدمت بشریت!زبانمی دونی تو غربت ماه رمضون یک جور دیگه هست یک جور دیگه قشنگه!سحرش،افطارش.این حس غریبی شدید که موقع ماه رمضون تو غربت پیشت میاد بعدش می گی نه من غریب نیستم مگه نه این که خدا منو مهمون کرده؟! مژهالبته اینم نمی تونم منکر بشم هزاری اگر غذای خوشمزه بپزم حتی هزارتاش رو به یک غذای مامانم نمی دم!ماچخلاصه اینکه الان خیلی معلومه من دوست داشتم ماه رمضون خونه باشم نه؟!

اولین ماه رمضون دانشجویی همون سال اول بود اگر اشتباه نکنم خلاصه اون موقع ها که یانگوم باید جلوم تعظیم می کرد بخاطر آشپزیم:دی تصمیم گرفتم فرنی بپزم اصلا ماه رمضون بدون فرنی وشله زرد نمی شد که!خلاصه دستور پخت رو تلفنی گرفتم وشروع نمودم!آقا ما این شیر رو ریختیم آرد رو هم همون طور که تصور می نمودیم ولی چشمتون روز بد نبینه ما هرچه این فرنی رو بیشتر هم می زدیم احساس می کردیم الآناست که قاشق بشکنه دیگه در حالی که فکر می کردیم نه یک دانشجوی پزشکی اصلا نگران نباش درست می شه واینا!از خود راضیکه دیگه فرنی شد خمیر!رسما!نگرانولی مدیونی فکر کنی من تسلیم شدم نه اصلا!اتفاقا ظرف رو با مشقت شستم ودوباره پختم!واین بار بسی عالی شد!الان از اون از سال اول بودنم یک چند سالی میگذره ولی خوب این خاطره همیشه یادم هست هر بار می خوام فرنی بپزم یادش میفتم مثل الآن که موقع پختن فرنی یادم اومد.

ماه رمضون رو دوست دارم خیلی زیادبغلبرای دوست داشتن دنبال دلیل نگردد به دلت رجوع کن دلیلش رو بهت می گه!چشمک

یکی از اینا بپزه برای منم بیاره!خوشمزه

آش رشته گفتیم نحوه پختنش هم رسید!این هم دستور پختش.خوشمزه

پ.ن:نظرات رو هم جواب خواهم داد مطمئن باشید!


 
ما وکلاس میکروبیولوژِی-خاطرات+ بی ربط
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢   کلمات کلیدی: دانشجویی ،پست های با بی ربط

سلام بر تمامی دوستان خوبم.حال واحوالتان چطور است؟اگر از حال ما می پرسین خوبیم!

راستش امروز تصمیم گرفتیم یک مقداری از خاطراتمان تعریف کنیم البته خاطرات علوم پایه!فعلا بنا به دلایلی از گفتن خاطرات فیزیوپات معذوریم.نگران

واما...........

یادم هست کلاس عملی میکروبیولوژی داشتیم تو این کلاس نحوه کشت و.........رو یاد می گرفتیم  تا اونجایی که یادم هست اول باید سواپ رو با شعله ضدعفونی می کردیم(یک وسیله میله مانند که یک انتهای گرد مانند کوچک داره شبیه همین حباب ساز هایی که بچه ها باهاش بازی می کنند -توضیح علمی به این می گن!زبان)

اول کلاس هم استاد کلی توضیح داد که این سواپ های داغ رو تو چشم هم فرونکنیم وبه وسایل پلاستیکی نزنیم خلاصه آزمایشگاه رو به آتیش نکشیم!نیشخند

تو این آزمایش از آب اکسیژنه(اسید) استفاده می کردیم وسط های کار بودیم استاد امر نمودند خدمتشان رسیم تا مابقی رو توضیح بدند تعدادی از اعضای گروه هم همون لحظه سواپ رو قشنگ داغ کرده بودند طوری که دیگه قسمت گردش قرمز شده بود همه رفتیم سمت یک میز درازی که اونجا بود وروی اون میز یک بشر پر از آب اکسیژنه! بود داخل بشر هم یک قطره چکان پلاستیکی بود افرادی هم که سمتش بودند که 7 نفری بودند من جمله ما!خلاصه محو سخنان استاد بودیم!(داشت بارون شدید میومد، ما فکر چتر نیاورده وخیس شدن، اگر فکر کردین حواس ما به بیرون بود سخت در اشتباهین!زبان)که یک لحظه احساس کردیم بوی سوختن میاد خلاصه داشتیم فکر می کردیم کجا سوخته که ناگهان دیدیم بععععله ظاهرا یکی دو تا از سواپهای داغ خورده به قطره چکان وطبیعتا اون هم که ضد آتش نبوده آتش گرفته البته استاد اصلا متوجه نبود .دوستان داشتند فکر می کردند چکار کنند استاد متوجه نشه در حال شور بودند که قطره چکان کاملا آتیش گرفت همون لحظه یکی از دوستان قطره چکان کاملا آتیش گرفته رو برداشت! وانداخت تو رو شویی آزمایشگاه! تعجب(یعنی فکر کنین انگار یک گوله آتیش رو برداشته بود!) بعد آب رو هم باز کرد وخاموش کرد.در همین لحظه همه متوجه شدند مسئول آزمایشگاه که دیگه رنگ صورتش مدام سرخ وسفید ........ می شد با حالت شدیدا عصبانی خطاب به دوست ما:این چکاری بود؟! دوست ما با اعتماد به نفس کامل وبا خونسردی!خوب مگه چیه!بد کاری کردم کار آتش نشانی رو کردم وآتیش رو منهدم کردم؟! از خود راضی چهره مسئول آزمایشگاه!


همون لحظه دیدیم این آب اکسیژنه جلوی ما(منظور من وتعدادی از دوستان)آتیش گرفت(دیدین وقتی نفت یا بنزین میریزه تو دریا لایه رویی آب آتیش می گیره دقیقا اینطوری!)دانستیم بلی ظاهرا هنگامی که قطره چکان آتش گرفته داخلش بوده ،آتیش گرفته ولی هیچ کس به روی خودش نیاورده.ابرو

فکر کنین بشر به ارتفاع 10-15 سانت آتیش گرفته ودود آزمایشگاه رو گرفته بدتر این بود که کسی نمی تونست برش داره در نهایت استاد گرام در حالیکه می گفت حالا اول کلاس گفتم وگرنه شما آزمایشگاه رو به آتیش می کشیدین یک کتابی بود دستش میذاشت رو بشر آتیش خاموش می شد بر می داشت دوباره از نو روشن می شد قهقهه(شوخی نبود که اسید بود! نیشخند)خلاصه فکر کنین استاد بیچاره 5 دقیقه ای این کار رو کرد دیگه برای بچه ها تفریح شده بود هر کس یک لحظه کتابش رو میذاشت رو بشر آتیش گرفته و.........تا اینکه بالاخره خاموش شد.

پ.ن:آتش گرفتن قطره چکان کار من نبود من شدیدا تکذیب می کنم!آخ

بی ربط:

یک کاغذ سفید را ،

هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد

کسی قاب نمی گیرد ،

برای ماندگاری باید ؛

حرفی برای گفتن داشت.