| من وکنکور-خاطرات |
| ساعت ۸:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳ کلمات کلیدی: خاطرات کنکور |
|
سلام.می دونم الآن خیلی از دوستان از سی..است صحبت می کنند ولی من می خوام ازش دور باشم.این روزها بحث های سی...اسی باعث شده بعضی از اتفاقات مهم که مطمئنا زندگی خیلی از افراد تحت تاثیر اون قرارگرفته یا می گیره زیاد به چشم نیاد.بله درست حدس زنین! کنکور!تا اونجایی که می دونم این هفته کنکور برگزار می شه وهفته بعد هم دانشگاه آزاد رشته های غیر پزشکی اون بچه ها کنکور دارند من هم تصمیم گرفتم درباره خاطراتی که این روزها وروز کنکور داشتم بنویسم! خوب بزارین حساب کنم! اول خاطراتی که موقع خوندن برای کنکور داشتم رو عرض می کنم! نمی دونستم کدوم موسسه ثبت نام کنم از کدوم کتاب ها بخونم در نتیجه برای یک درس ۳-۴ تا کتاب می گرفتم! کتابخونه ای شده بود بسان کتابخونه ملی!من اصولا شبخون بودم یعنی می تونستم شب ها تا ساعت ۴البته شب که نمی شه گفت بامداد!درس بخونم ولی اصلا نمی تونستم صبح ساعت ۶-۵ درس بخونم! من هیچ وقت روی میز مطالعه ام درس نخوندم یا باید راه می رفتم یا اینکه درازکش می خوندم،بعضی اوقات هم نشسته!روی این حساب صبحها هم که می خواستم بخونم چون حوصله راه رفتن نداشتم درازکش می خوندم همین باعث می شد خوابم ببره!ولی خوب زرنگتر از این حرفها بودم که کسی بخواد بفهمه برای همین به محض اینکه صدای در می اومد چنان شروع به درس خوندن می کردم که کسی متوجه نمی شد.ولی بعد از یک مدت همه حرفه ای شده بودند یکی دوبار لو رفتم! روزهای آخر رو می نویسم! آزمون جامع چند تا موسسه رو دادم!نه اینکه من همه چیز رو می خوام!این بود که چند موسسه برای آزمون شرکت کرده بودم!یکی از اونها امتحانش دقیقا یادم نیست ولی فاصله زمانی زیادی با کنکور نداشت.اون رو دادم! بعضی هاش خوب بود ولی بعضی ها رو هم خراب کردم برخلاف نظر همه که می گفتند نباید روزهای آخر زیاد درس خوند اما من روزهای آخر یادم افتاد وااااااااای! من قراره کنکور بدم!این بود که چنان درسی خوندم که همه تعجب کرده بودند!همین طور که می دونین وشاید هم نمی دونین برای اولین بار در زمان ما رشته ریاضی ۵ شنبه کنکور می داد وما که تجربی بودیم جمعه درنتیجه یک روز مونده به کنکورمان بعضی از دوستانم کنکور داشتند صبح اون روز که هیچی نخوندم نمی دونستم چی کار کنم!یکی می گفت خیلی بیرون نرو سرما می خوری ،سردرد می گیری نمی تونی کنکور بدی ،یکی دیگه می گفت زیاد تی وی نگاه نکن ،خواستیم بخوابیم گفتند نههههه زیاد نخواب شب نمی تونی بخوابی! تقریبا تمام روز قبل کنکور تو کارهام مردد بودم! شب کنکور هم همه فیلمها را نگاه کردیم!حتی فیلم ترسناک! درنتیجه صبح نمی توانستیم بیدار شویم ترجیح می دادیم بگذارند یکسال عقب بیافتیم ولی بازهم بخوابیم!! صبح کنکور هم تمام وسایلمان را جمع کردیم از زیر قرآن رد شدیم ورفتیم با این غول بی شاخ ودم به جدال پبردازیم! من:بلــــــــــی مامان جان:حالا یک نگاه کن ضرر نداره من:در حال نگاه کردن واااااااااااااااای اشتباه برداشتم کارت زبانه! خلاصه می کنیـــــــــــــــــــــــم! امتحان را دادیم هر چند حین امتحان دادنمان وقتی که به سؤال های سختی می رسیدیم مدام به ذهنمان آگهی بازرگانی می آمد که!اگر قبول نشی؟ اگر امتحان رو خراب کنی؟همه قبول می شند تو می مونی؟!! اینگونه بود که وقتی نتایج پاسخنامه مان آمد ما از دیدن نتیجه ذوق زده شدیم! با این فشردگی درس هاو غریب بودنمان ودل تنگی که من وهمه همکلاسی هام این روزها داریم نوشتن درباره خاطرات کنکورم باعث شد روحیه ام بهتر بشه.ولی واقعا اگر جای من بودین سر جلسه چی کار می کردین.چه ماجراهایی! ببخشین خاطراتم خیلی افتخارآمیز هست! ببخشین پست طولانی شد من خیلی به کلمه ادامه دارد، علاقه ندارم!ترجیح دادم همه رو با هم بذارم.بخاطر دوستانی که سرعت اینترنتشون کند هست همه رو تو صفحه اول گذاشتم. با آرزوی موفقیت برای تمامی دوستان کنکوری یاد آن روزها بخیر که تنها غمم، شکستن نوک مدادم بود |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : خواستم بگویم که کیستم... دیدم نگفتن بهتراست !... چه سود آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که نشناسد...مرا... ... آنکس که می ماند، خود, خواهد شناخت ############################ من یک دانشجوی پزشکی ام 24 سالمه واینترن هستم.هر چه که لازم هست شما درباره این وبلاگ بدونین وبرخی سوالات دوستان درباره وبلاگ رو پاسخ دادم.لطفا این صفحه رو بخونین.مرسی http://manopezeshki.persianblog.ir /page/manoveblag درضمن پیشنهاد می کنم از وبلاگ گروهی آموزشی بیمارستان مجازی هم دیدن کنین. http://bimarestan-majazi.persianblog.ir/ پروفایل مدیر : یک دانشجوی پزشکی |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| امکانات جانبی |
حتی اگر بزور هم مجبورم می کردند به جای اینکه بشینم شب تا صبح درس بخونم،صبح زود بلند شم،اگر بلند هم می شدم حداکثر یک ساعت نشده خوابم می برد!بخاطر همین هم همه از درس خوندنم شاکی بودند!چون شب ها نمی تونستند بخوابند!
وهمین طور که می شه حدس زد!امتحان رو بد دادم!
افسرده،ناامید با خودم می گفتم من هیــــــــــــــــــــــــــچ جا قبول نمی شم!
با برنامه یکی از موسسات تصمیم گرفتم روزهای آخر کنکورهای سالهای پیش رو به طور جامع از خودم بگیرم.خوبه هیچ وقت با برنامه موسسات پیش نرفته بودم نمی دونم چرا یکهو تصمیم گرفتم یک هفته مونده به کنکور انجامش بدم!اه!
درکل تجربه خوبی نبود!
تا اینکه بالاخره دوستانم گفتند که کنکور ریاضی چطور بود!وما هم که سؤالها رو از اینترنت در آوردیم وای کاش این کار رو نمی کردم دوستانم هم که چنان برما گفتند امتحان اینگونه بود و.....که این طفل معصوم دچار استرسی شد که قابل باور نیست
رفتیم همه کتاب هایمان را که گرد وخاک گرفته بود درآوردیم بطرز غیرباوری شروع کردیم همه رو ورق زدند
ولی از اونجایی که تجربه ثابت کرده اگر استرس داشته باشی هیچی یادت نمی مونه من هم فقط استرسم بیشتر شد!که ناگهان خوانواده مان از این کار شگفت انگیزمان عصبانی شدند و گفتند نخون بســـــــــــــــــــــه!
وکلی دلداریمان دادند
وگفتند تو از دوستات زرنگتری ،اونها هم رشته ات نبودند از کجا معلوم برای تجربی هم سخت باشه!وکلی روحیه ما افزایش یافت!
وبعد به من گفتند دیگه برو بخواب .ساعت ۱۰ بود!!!!!!!!!فکر کنین من تو زندگیم هیچوقت ۱۰ نخوابیدم اصلا از نظرمن ۱۰ تازه سرشب هست!مثل همه نتوستم بخوابم!از آن زمان بود به این نتیجه رسیدم تئوری گوسفند وبز....شمردند چه ایده بی مزه ای می باشد!
در میانه راه که با ماشین در حال رفتن بودیم ناگهان!پدر عزیزم:کارت کنکور رو برداشتی
من:بلی! پدر:کارت آزمون تجربی رو دیگه!(توضیح:اینجانب در دو ازمون تجربی وزبان شرکت کرده بودم!)
حالا فکر کنین چقدر مونده به بستن درها!با سرعت غیر قابل باوری رفتیم وکارت رو برداشتم در نتیجه برخلاف بقیه که یک نفس راحت می کشند وحرکات نمادین انجام می دادند
واز خوش شانسی هر کاری کردیم نتوانستیم جای خود را پیدا کنیم فکر کنم ۷-۸ دقیقه طول کشید جای خود را پیدا کردیم!
که آبمیوه مان ریخت روی پاسخنامه وقسمتی از جواب هایمان پرتقالی شد!
البته نه اینکه عالی داده باشیم!نه!
بلکه اصلا باورمان نمی شد پاسخنامه مان خوانده شود!ظاهرا دستگاه سازمان سنجش از دیدن پاسخنامه پرتقالی مان ذوق زده شده وحسابی ویتامین خورده هست!

