دوره فیزیوپات خود را چگونه گذراندید!:دی
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات

سلام!من اومدم!زبانهر چند یک کم دیر شده ومن خاطرات دوره استاجری رو قدم به قدم شروع کردم ولی  چون بعضی دوستان خواستند نظرم رو درباره دوره گذشته-دوره فیزیوپات بگم این مطلب رو می نویسم.(برای دوستانی که تازه این وبلاگ رو می خونن به طور خلاصه دوره های پزشکی رو در ادامه مطلب شرح دادم!)

واما نظرم درباره دوره فیزیوپات سال88!

هر دم دردی،از پی دردی ای سال!

با این دل ناتوان چه کردی، ای سال!

رفتی وگذشتن تو یک عمر گذشت

صد سال سیاه برنگردی ای سال!زبان

خوب چیه!یک تار موی دوره استاجری رو به صد تای دوره فیزیوپات نمی دم!والا!زبان

ولی واقعا دوره فیزیوپات!اینطوری بود به طور خلاصه!

اولش که تازه علوم پایه داده بودیم دل خجسته ای داشتیم کلا!یعنی عین اینا که شاخ غول رو می شکنن!!بله!بله!تا یک مدت اصلا حق خودمون می دونستیم به درس نگاه کنیم!اصلا ما چرا باید به درس نگاه می کردیم درس باید به ما نگاه می کرد!نیشخندبعدش اصلا چه معنی داره بعد علوم پایه واسترس!آدم بشینه درس بخونه!تازه مگه ما بیکار بودیم!کلی می خواستیم بگردیم خوش باشیم!!

خب دوره فیزپوپات ما درس هایی  که اول شروع شد اینقدر قشنگ قشنگ بودن!!!اصلا مدیونی فکر کنی من وقتی پاتولوژی اختصاصی  شروع شد یاد پاتولوژی عمومیش افتادم کلا خاطره دیدن سوالات سخت پاتو تو علوم پایه برام زنده شد!البته بماند که پاتولوژی اختصاصی واقعا بهتر بود.یا اصلا نمی دونی من چقــــــــــدر!مشتاقانه می نشستم سر درس فارماکولو‍ژی!که بی شباهت به بیوشیمی نیست!خلاصه هنوز نمی دونستیم چی به چیه!شد نزدیک عید!باور کنید من خیلی  دوست داشتم درس بخونما!خیلی!ولی دیگه عید شد نذاشتن درس بخونم ولی من می خواستم بخونما!تا اینکه بعد عید کلاس های چند تا کورس ما شروع شد!انصافا خیلی برای ما جالب بود!مخصوصا اولین جلسه اولین کورس!انصافا کلی ذوق کردیم!مخصوصا استاد ما تماما بالینی می گفت ما هم که متخصص!!یعنی نمی دونی چه تشخیص هایی که ندادیم!کلا خیلی خوش گذشت به ما!می دونی این که بیماری ها علایمشون و کلا بالینی درس دادن اساتید  خودش برای ما که از کل پزشکی آناتومی وفیزیو و... می دونستیم خیلی عالی بود. این کورس ها خودش نقطه امیدی بود برای ما که بعععععععله!پس پزشکی پزشکی که می گن ایینه!درس سمیو خودش به تنهایی بهت انگیزه می ده که پزشکی رو ادامه بدی!

اولین بار وقتی اون روپوش سفید رو می پوشی وبا یک حس وحال خاصی تو بیمارستان راه می ری تو فیزیوپات هست اولین باری که مریض می دن دستت می خوان ازش شرح حال بگیری فیزیوپات هست.اولین باری که فشار مریض رو می گیری ومعاینه اش می کنی فیزیوپات هست اولین باری که غم وشادی رو تو بیمارستان حس می کنی فیزیوپات هست اولین باری که طعم سختی رو می چشی ومی فهممی پزشکی بدون سختی معنی نداره، کجاست؟فیزیوپات.چشمک

می دونی فیزیوپات دقیقا وسط پزشکی هست واین وسط بودن هم خوبه هم بد!از یک طرف ممکنه شک کنی که می تونی این رشته رو ادامه بدی یا نه!با یک سمیو ذوق می کنی که آی ملت کی گفت من پزشکی رو دوست ندارم!با یک درس دلت می خواد بری از پزشکی انصراف بدی!کلا جالبه!اکثر بچه ها به فیزیوپات می گن دوره سرگردانی!می شینی درس کورس رو قشنگ عالی می خونی بعد امتحان رو آنچنان خراب می دی دلت می خواد همون جا بشینی های های گریه کنی!البته گاهی هم عالی می دی که اون موقع واقعا خوشحال می شی چون امتحانات کورس ها مثل امتحانهای علوم پایه نیست!تازه یک مدت طول می کشه بدونی اصلا چطوری باید کورس ها رو بخونی!

در کل فیزیوپات دوره خوشی وناراحتی هاست یک خوبی اساسی داره اینکه مثل اکسترنی واینترنی مسئولیت نداری نه اینکه اصلا نداشته باشی ولی دیگه مثل اونها نیست!فوقش همه می گن فیزیوپاته!(یعنی هنوز بچه اس:دی)راحت می تونی یاد بگیری سوال بپرسی حتی اشتباه کنی توقع از تو زیاد بالا نیست ضمن اینکه آخرین دوره ای هست که همه بچه های کلاس جمعا.تو استاجری گروه گروه می شین پس قدر فیزیوپات رو بدونین!مژه

پ.ن:با این که خاطرات استاجری رو شروع کردم ولی چون دوستان خواستن یک توضیحاتی درباره دوره فیزیوپات بدم اینم برای بچه های دوره فیزیوپاتچشمکراستی شعر از من نیستا!

توجه:ماه رمضون امسال هم ختم قرآن دسته جمعی خواهیم داشت.سعی می کنم همون هفته اول ماه رمضون پستی دراین باره بذارم خلاصه گفتم در جریان باشیدمژه

***********************

جواب به یک نظر خصوصی:دوستی که نظر خصوصی گذاشته بودی می خواستی راهنماییت کنم جواب به نظرت رو گذاشتم تو ادامه مطلب برو بخونش!مژه


 
سندرم خود بیمار انگاری+خبر جدید از وردپرس
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠   کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات

سلام.خوبین؟تو این هوای گرم بهتون خوش میگذره؟زبانمی خوام امروز در مورد مطلبی صحبت کنم به اسم سندرم خود بیمار انگاری!

این سندرم خود بیمار انگاری یک مسئله خیلی شایع هست که اوجش تو دوره فیزیوپات هست وبعد استاجری ودر انترنی فروکش می کنه!دلیل فروکشش تو انترنی رو آخر می گم.چشمک

البته ما که نشنیدیم کسی تو دوره علوم پایه دچارش بشه.حالا دلیلش؟شما فکر کنین فقط یکبار برنامه پزشکی که توش بیماری می گن رو از تی وی نگاه کنین امکان نداره یک علایم رو نداشته باشین!مثلا فکر کنین یک بیماری خطرناک هست که یکی از علایمش خستگی هست!بعد شما سریع می گین من اینو دارم!تازه بعضی ها ممکنه جدی شن برن تحقیق کنن!حالا شما از یک دانشجوی پزشکی که اینهمه بیماری وعلایمشون رو می خونه چه انتظاری دارین؟

تو دوره فیزیوپات چون شما  به مرحله پزشکی قدم میذارین  با کلی بیماری وعلایمشون آشنا می شین این بیمار دونستن خود،خیلی پیش میاد مثلا بعضی ها رو دیدیم که تو یک جلسه، استاد یک بیماری رو که توضیح می ده می گن من علایمش رو دارم بعد کم کم می بینه نه مثل اینکه این بیماری رو نداره بعد با بیماری بعدی که استاد توضیح می ده نتیجه می گیره اون بیماری رو داره!گریه

خلاصه کم نبودن دوستانی که سرطان نادر رو تو کل دنیا کم پیدا می شه رو در خودشون تشخیص دادن!یا بیماری قلبی و.....حتی بعضی ها اصلا رفتن پیش دکتر تا بالاخره راضی شدن که اون بیماری رو ندارن!البته احتیاط شرط عقله وخوب این که بعضی ها برای اطمینان بیشتر وراحت کردن خیال خودشون می رن دکتر خیلی خوبه ولی خوب هیچ کس منکر این نیست که دست کم بین بچه های پزشکی این خود رو بیمار دونستن شایع هست شاید یکی از دلایلش اینه که بچه های پزشکی خیلی بیماری ها رو می خونن به تعبیری از زیاد دونستن هست البته این قضیه هم بعد از یک مدت وباتجربه شدن تو رشته پزشکی از بین خواهد رفت.با احتمال بسیار زیادی تو دوره انترنی این سندرم خودبیمار انگاری  مشاهده نمی شه دلیلش معلومه دیگه خوب اون کسی که بیماری نادروخطرناکی رو که بقاش فوقش یک ماه هست تو خودش تشخیص می ده بعد دو سال زنده مونده یعنی اون بیماری رو نداشته.

ولی یادمون باشه همیشه احتیاط شرط عقله اگر علایم بیماری خاصی رو فکر می کنین دارین حتما پیش پزشک برین خیلی از بیماری ها حتی کشنده ترین ها هم اگر اوایل تشخیص داده بشن قابل درمان هستن ودرمان خیلی از بیماری ها تو اوایل شروع بیماری واقعا راحت تر هست.مژه

************************

بعد نوشت:آخرین خبر از ورد..پرس:وردپرس از فلفلینگ در آمدزبان


 
خاطرات دم در استاجری!+توضیح نوشت
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦   کلمات کلیدی: خاطرات استاجری ،خاطرات فیزیوپات

سلام.همونطور که می دونین استاجری ما هم شروع شد فکر کنم باید پیش از شروع استاجری از خاطرات قبلش می گفتم.آخ این پست رو میذارم شاید کمکتون کرد که دست کم مثل ما نشین که کلی سوال پرسیدیم!بدونین قضیه چیه!این قسمت اول رو برای بچه های پزشکی قبل استاجری میذارم.اونهایی که حوصله ندارن از خاطرات پیشواز به استاجری بخونن!

قبل از شروع دوره استاجری در دوره فیزیوپات شما گروه بندی می کنین.تو همه دانشگاه ها به این صورت هست البته تنها فرقی که هست در نوع بخشهاست.استاجری به دو تا اکسترنی 1 واکسترنی 2 تقسیم می شه که هر کدوم 1 سال هست هر کدوم از این ها بخش های متفاوتی داره مثلا ممکنه دانشگاه شما برای اکسترنی 1 بخشهای داخلی -اطفال - زنان--چشم و... رو بده این برای همه شمایی که تو اون دانشگاه هستین یکسانه (البته مطمئنا هر دانشگاهی بخش هایی که تو اکسترن 1و2 می ده با دانشگاه دیگه فرق می کنه ) ولی حالا قضیه گروه بندی چیه.گروه بندی برای اینه!شما فکر کنین 100 نفرین تو یک کلاس اگر قرار باشه هر صد نفر شما یک بخش رو برین اونوقت شما صد نفری چطوری مریض رو می بینین که بخوای ببینین استاد چطور معاینه می کنه؟!تعجببرای همین گروه بندی می کنن.

برای اینکه تعداد افرادی که تو هر بخش می رن قابل قبول باشه اومدن چندین لاین رو تعیین کردن لاین یا همون گروه(شما بگین لاین!زبان)مثلا ممکنه 9 تا لاین باشه همه بخش های این 9 تا لاین یکسانه فقط چینشش فرق داره مثلا ممکنه لاین 1 داخلی اول باشه وتو لاین 8 داخلی آخر باشه!فقط همین فرق وجود داره.اینکه تو هر لاین چه کسایی باشن بر طبق نمره علوم پایه هست البته یک روش دیگه ای هست که بهش می گن توافقی!ولی تا الآن هیچ جا ثبت نشده تو توافقی چند نفر مجروح نشن!نیشخندبرای همین میان بر طبق نمره علوم پایه انتخاب می کنن.البته خودماها قبل از نمره علوم پایه با هم توافق کردیم که کی کجا باشه!حالا شاید بگین چه فرقی می کنه تو کدوم لاین باشیم و..به قول معروف همه جا زمین خداست!زبان

ولی فرق داره!مثلا فرض کنین لاین 2 اولین بخش چشم باشه یا اعصاب یا اطفال!خوب معلومه هیچ کس حاضر نیست اولین بخشش اینا باشن(به دلیل سخت بودن درس وطاقت فرسا بودن!) خب اگه توافقی باشه هیچ کی این لاین رو انتخاب نمی کنه!مگه اینکه یکی قصد خودکشی داشته باشه!زبانبرای همین میان با نمره علوم پایه  انتخاب می کنن.نمره علوم پایه هم اینطوری که مثلا شما نمره ات شده تو علوم پایه 130 دوستت شده 127 اول شما رو که نمره ات بالاتره صدا می زنن می گن لاینت رو انتخاب کنن وبعد اون فرد رو.خوب اینکار بدی داره واون اینکه اونهایی که نمره علوم پایه شون بالاتر اومده تو انتخاب دستشون بازه.ولی اونهایی که نمره خیلی پایینی آوردند دیگه باید بمونن ببینن چی بهشون می رسه!پس بخونین نمره علوم پایه تون خوب شه!عینک بدی دیگه اش اینه که ممکنه شما ودوست صمیمی تون بخاطر تفاوت تو نمره علوم پایه تو یک گروه نیفتین!البته بچه های ما که دچار این مشکل شدند وباهم توافق کردند وهمدیگه رو راضی کردن تا گروه شون رو جابجا کنن.در هر حال قضیه گروه بندی یک  ماجراهای شیرینی وهمراه با استرسی داره!خنده دوست داشتم از ماجراش برای شما بگم ولی بخاطر مسائل امن...یتی نمی تونم بگم!ساکت در هر حال به قول بچه ها آخرش که همه بخش ها رو باید بخونیم چه فرقی می کنه!ولی خب لاین خوب افتادن وگروه خوب خودش یک موهبتیه!فرشتهیک مضوع مهم تری دیگه تو دوره استاجری شما به غیر از هم گروهی هاتون یا اونهایی که باشما تو یک بیمارستانند بقیه همکلاسی هاتون رو نمی بینین به عبارت دیگر!

فیزیوپات آخرین دوره با هم بودن شماست قدرش رو بدونین وبذارین خاطرات خوب از شما به یاد همکلاسی هاتون بمونه!

خاطرات پیشواز به استاجری!زباننزدیکه استاجری براتون کلاسهای پیش اکسترنی یا به قول ما دم در اکسترنی میذارن!زبانتو این کلاسها براتون نحوه رگ گیری ،سمع قلب وریه وپانسمان و..... آموزش  می دن! من به شخصه از اون قسمت قلب وریه اش بسی خوشم اومد!البته ما تو سمیو(از درسهای دوره قبل) به صدای ریه وقلب گوش میدادیم ولی خب شما فکر کن برای شنیدن یک صدای مثلا رونکای (یکی از صداهای غیر طبیعی ریه!)باید می گشتیم مریضش رو پیدا می کردیم!ولی تو این کلاسها ماکتهایی بود که یک دستگاهی توش تعبیه شده بود که  همه صداهای طبیعی وغیر طبیعی قلب رو داشت یعنی می ذاشتی رو یکی از کانون های قلب بعد صدای طبیعیش رو می شنیدی یا بیماری.اولش خود استاد صداها رو می زد می گفت بگین این چیه واینا!بعد ماهم می گفتیم!مژه یک صدایی بود برا ریه صدای نفس های خیلی تند!بعد استاد گفت این چیه!دوستم گفت استاد بیماریش شدیده فکر کنم!استاد هم گفت!نه صدای نوزاده!تعجبخجالتیک کنترل تی وی داشت که باهاش کانالها رو عوض می کردی!زبان(شوخی کردم نمی دونم اسمش چیه کنترل بود دیگه!)حالا جدی بگم!روی اون کنترله! مثلا می زدی شماره 14 بعد گوشی پزشکی رو میذاشتی رو مثلا ریه بعد صدای کراکل(یکی از صداهای غیر طبیعی ریه) رو می شنیدی بعد تو کنترله می زدی قسمت قلب می آوردی سوفل(صدای غیر طبیعی قلب) رو می شنیدی!خلاصه کیف می کردیم واسه خودمون!قهقههخجالت بعدش که دیگه یاد دادن تموم شد استاد کنترل رو داد به ما!ماهم داشتیم کانال عوض می کردیم گوش میدادیم به صداهای ریه وقلب!زبان استاد اومد گفت دارین چه صدایی گوش می دین!من گفتم!pectoriloguy!!مژهاستاد یک نگاه این شکلی!تعجب برای شما خیلی زوده هنوز این صداها رو گوش دادن!آقا این صداهه چی بود؟! متفکر خداییش صداهای ریه یک چیز دیگه ان!خوشمزه 

 در مورد خاطرات استاجری واینکه استاجری چی هست به قول دوستان خوردنیه؟ چیه؟!زبان تو پست بعدی خاطرات توضیح می دم.این رو هم بگم پستهای زین پس تا چند پست رو تو چند روز نوشتم وثبت موقت کردم یعنی دیگه پست جدید نمی نویسم فعلا همون ثبت موقتها رو میذارم تا زمانی که وقتم یکخورده بهتر از الان بشه!

توضیح نوشت:از همه دوستان خوبم معذرت می خوام.خیلی شرمنده ام.تقریبا از روزی که استاجر شدم عملا نتونستم زیاد بیام نت می تونم بگم مقدار استفاده از نت به یک دهم قبل هم نمی رسه!تازه بدتر هم می شه چون باید یک کنفرانس اماده کنم با موضوعی که من برای کنفرانس برداشتم دیگه شما فکر کن!(بی خود نبود هیچ کی این موضوع رو انتخاب نمی کرد!گریه)امتحان سختی هم دارم که بخاطر کمبود وقت حتی یک ورقش رو هم نخوندم.نگرانهم اکنون نیازمند یاری سب..زتان هستیم!(نه الآن که فکر می کنم سب.ز نه خطرناکه!یک رنگه دیگه!زبان)خلاصه روزهای خوبی رو پیش رو دارم!زباننمی خوام این جمله کلیشه ای رو که وبلاگهاتون رو از ریدر دنبال می کنم رو بگما چون نمی شه اثبات کرد که واقعا پست رو خوندم یا نه.ولی دیگه این روزها فقط از این طریق پستهاتون رو می تونم بخونم.می تونم بگم دور همه وبلاگهایی که خواننده خاموششون بودم خط کشیدم فقط اینقدر می تونم بیام که وبلاگ لینکهام روبخونم.ولی خب وقت نظر دادن ندارم(شما بگواصلا وقت زندگی کردن!زبان)نظرات رو می خواستم ببندم ولی چون این پست با پستهای قبل از نظر موضوعی فرق داره نظرات رو باز میذارم.شما هم نظر نذارین تا تلافی بشه!مژه اوه اوه چقده پست طولانی شد!تعجبخجالت راستش می خوام دیگه پستهای خاطرات پزشکی رو از استاجری بنویسم برای همین دیگه باید فیزیوپات رو تو همین پست تموم می کردم.شما ببخشین!خجالتزبان

پ.ن:سعی کردم تخصصی نشه با این حال هر قسمت از پست رو متوجه نشدین بپرسین.

پیشنهادی:به تو هم میگویند مادر؟


 
حال ما+خاطرات فیزیوپات(حاشیه ها!) این بار از کلاس ودرس!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩   کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات

سلام به همه دوستان خوبم!اول از همه عرض کنم که حالم خوبه!وکلی مقاوم شدیم!هر چند که تعدادی از همکلاسی ها آنفلوانزای فصلی شدید گرفتند وعلی رغم اینکه می تونند خونه استراحت کنند وگواهی پزشکی دارند ولی ایــــــــنقدر! این درس ها رو دوست دارند که با اون بی حالی هم سرکلاس میان!بدتر اینکه نمیذارند ما پنجره باز کنیم تا این ویروس سرماخوردگی رو از کلاس پرت کنیم بیرون!زبان خلاصه تو کلاس ما این ویروس آنفلوانزای فصلی کلی کیف می کند!ولی خوب ما واکسن فصلی زده ایم!بععععععععله!(آیکون دلتون بسوزه!زبان)

واما!راستش چند روز پیش می خواستم درباره این موضوع بنویسم ولی دیگه این سرماخوردگی نذاشت از اونجایی که ما از فیزیوپات فقط بیمارستانش رو عرض کردیم،گفتیم این بار بیاییم از خاطرات کلاسهایمان هم تعریف کنیم!

اون موقع ها که انتخابات بود و........یک روز استاد ........یک چند تا نمودار نشون می داد.بعد به بچه ها گفت.بچه ها این نمودارها شما رو یاد چی میندازه؟!بچه ها یاد نمودار احمدی.........!استاد:هییییس!حرف 30یا30 نزنین!نگران بچه ها:گاوچران

این کورس ..... هم جالبه!استادش همیشه آخر هر جلسه از یکی از دانشجویان داوطلب!! می خواد بیان از خودشون بگن وپیشنهاد و........اولین بار که یکی اومد سخن بگه!استاد به دانشجوی مذکور!گفت چه پیشنهادی دارین؟یکی از بچه های کلاس از اون طرف گفت استاد وقتش رو بیشتر کنین!زبان

کلاس .... از همه جالب تر بود ماجراش!استاد ... استادی هست که خیلی با ابهت هست وسر کلاسش بچه های کلاس ما که اصلا آروم وقرار ندارند!نمی تونند حتی نفس بکشند!اون روزهم اون قسمت از دانشکده رو داربست زده بودند!(ما موندیم داشتند اون بالا چی کار می کردند؟ متفکر)کنار یکی از پنجره های کلاس ما(یا به تعبیر جلوی پنجره) یک نردبان بود و حالا ماجرا!

فکر کنین سر چنین کلاسی باشی!بعد ببینی همه دارند زیر زیرکی می خندند! به یکی از دوستان کنار دستی ماجرا چیه چرا بچه ها می خندند!دوستم! خنده من:تعجبهمه هم به پنجره نگاه می کردند!(مدیونین اگه فکر کنین حواسشون به کلاس نبود!زبان)ما هم هی به پنجره نگاه می کنیم خدایا چیه مگه!سوال

خلاصه دیگه منصرف شدیم در حال گوش دادن به درس( یک نیم نگاهی به پنجره!زبان)خلاصه دیدیم!ناگهان یکی از بالا از روی نردبان چسبیده به پنجره اومد پایین!(فکر کنین از طبقه چند!)ماها!خنده(البته شاید برای شما خنده دار نباشه باید می بودین می دیدین چه طور صحنه ای بود مثل اینکه یکهو یکی از طبقه ......ازجلوی پنجره بره پایین!) خلاصه! ما هم با نگاه های استاد!عصبانیدیگه اصلا به پنجره نگاه نکردیم عین بچه خوب داشتیم درس گوش میدادیم که همون موقع یک عدد فرغون!از طبقه بالاتر از جلوی پنجره  همچین با سرعت نور رفت پایین!اول همچین صدایی اومد!! که کل کلاس وحشت کرد!استرس بعد همه:قهقهه استاد!عصبانینههه دیگه! بچه های کلاس که ترسیدند استاد الآنه که حال همه رو بگیره دیگه درس گوش میدادند یک نیم ساعتی گذشت!که ناگهان یک عدد سطل(از اونهایی که توش سیمان می ریزند!) از طبقه N ام!پرت شد پایین!دقیقا کنار کلاس ما!صدایی در حد انفجار!ماها در حد انفجار! قهقهه استاد:گریه(البته در دل وگرنه استاد ما مغرورتر از این حرفهاست!)خلاصه بعد اون دیگه اهمیت ندادیم ولی نمی دونین که!هر چی اضافه بود مینداختند پایین!از مرمر وسیمان و... وهمینطور صدا پشت سر صدا!بیچاره استاد!ما که صداش رو نشنیدیم!فقط لبخونی کردیم!زبان


 
حاشیه های بیمارستان رفتن ما-قسمت دوم+بی ربط
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢   کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات

سلام به دوستان خوبم.این خاطره رو قبلا نوشته بودم راستش نمی خواستم بذارمش تو وبلاگ.ولی گفتم این حق خواننده های وبلاگ هست که این خاطرات سریالی!! بیمارستان رفتن ما رو به ترتیب بخونن.موقعی که این پست رو می نوشتم خیلی با ذوق نوشتم ولی الآن که می خونمش خنده ام می گیره که چرا اون موقع ذوق داشتم!!اوه

 رفته بودیم بیمارستان

یک خانومی  جلوی ما رو گرفت گفت کجا برگه مرخصی می دن دوستم خوب حتما پایین(طبقه پایین) می دن خانومه گفت می دونم! نمی دونم کدوم طرف پایین می ره(شما فکر کنین دو تا راهرو که مستقیم بودند واصلا پله ای نداشتند وفقط یک قسمت بود که پله داشت که به پایین می رفت)ما:تعجب از این سمت!

اتفاقی از جلوی اتاق عمل رد شدیم صدای نوزاد تازه به دنیا اومده رو شنیدیم یک حس خاصی بود!یاد این جمله افتادم هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان ناامید نیست!یک آقایی هم بود بچه رو تازه بهش داده بودند واقعا رفتارش رو باید می دین!چطوری اسم بچه رو صدا می زد!فرشته

رفتیم شرح حال بگیریم برای دوستانی که تازه اولین بار می خوان شرح حال بگیرن توصیه می کنم اول یک نیم نگاهی به بیماران تو اتاق بندازین اگه خواب بودند که هیچی اگر هم دیدین خشن به نظر میان منصرف شین بینین کدوم بیمار حوصله داره بعد برین!

ترجیحا گوشی پزشکی رو با خودتون بردارین طوری بذارین که دیده بشه به قول دوستان بیمارها بیشتر تحویلتون می گیرن، بهتر جواب می دن!زبان

رفته بودم از یک مریض شرح حال بگیرم یک نیم نگاهی به اتاق کردم یک دختر تقریبا 20 ساله بود سرحال نبود ولی خوب بود رفتم گفتم میذاره ازش شرح حال بگیرم(ترجیح می دم همون اول بگه نه تا وسطش بگه من اصلا نمی خوام!)گفت باشه بعد شروع کردم همون اولش همش می پرسید برای چی شرح حال میگیری؟ برای چی می پرسی اینها رو؟ برای چی می خوای!کلافه من هم دیدم با این بجایی نمی رسم منصرف شدم اومدم بیرون!

بعدش گشتم یک خانومی بود رفتم پیشش همراه داشت خانومه  تا  بهش گفتم می خوام شرح حال بگیرم گفت باشه هر چی دوست داری بپرس جواب می دمبغل

ما ها که فیزیوپاتیم سنمون کمتر از کادر بیمارستان هست بیمارها هم اکثرا خیلی با ما خوبند یادم هست تو سمیو استاد ما رو برد بالین بیمار سوال های سختی می پرسید یکی از بچه هایی که باید جواب می داد استرس گرفته بود یکی از بیمارها خطاب به استاد ما:این بچه ها گناه دارن اذیتشون نکن!زبان

ولی جالبه بیمارها یا همراهانشون وقتی با روپوش سفید می بیننت ازت سوالهایی می پرسندکه....!مثلا یکی از همراه های بیماران ازم پرسید خانوم چرا به همراها غذا نمی دن؟من:نمی دونمخنثی به ما کی می دنعصبانی من:نمی دونم! ابرو  یکی هم پرسید دکتر... کجاست؟ گفتم :نمی دونم! می گه: یعنی چی! می گم  دکتر.... کجاست! عصبانیمن:نگران

تو پذیرش بخش کسی نبود داشتم از کنارش رد می شدم خانوم مسنی به من:خانوم دکتر اینجا کسی نیست مگه؟ من:آخ یک خانومه:خانوم بخش اطفال کجاست؟:من تا می خوام جواب بدم خانومه شروع می کنه ..... ....می خوام نوه دختریم رو بینمو.......خمیازهبعد از کلی حرف:من از این طرف برین(قرار نیست همه رو ندونم که!اینو می دونستم!زبان)

بی ربط:

آنجا که هیچ راهی نیست ، رهگذری هم نیست پس راهی بساز تا اولین رهگذر باشی


معرفی یک سایت جالب!: تصویر کارتنی خود را بسازید!! یکی از دوستان در وبلاگشون، این سایت رو معرفی کردند.در یادداشت ١ این مطلبشون توضیح داده شده  (برای اینکه بتونین شکل کارتنی خودتون رو بسازین باید اون ور با اکسپلورر باز کنین)


 
اولین روز بیمارستان رفتن ما! (خاطرات فیزیوپات)
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧   کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات

 

سلام برهمه دوستان.امروز واقعا خسته شدم با این حال گفتم بیام این خاطره رو بنویسمهورا

اوایل وقتی فهمیدیم تو دوره فیزیوپات هم بیمارستان می ریم واقعیتش خیلی خوشحال بودیم البته بیمارستان رو دیدیم! ولی رفتن این شکلی فرق می کرد.عینک

 

ظهر باید می رفتیم بیمارستان چون صبحش استاد نمی تونست بیاد. دیگه ساعت 11 بود که رفتیم  ما هم که صبحش کلاس داشتیم واقعا خسته بودیم راه هم دور بود ما هم که می دونستیم باید چند تا تاکسی عوض کنیم واز این خیابون به اون خیابون بریم در جواب به بچه های گروه که گفتند چه طوری بریم؟ گفتم کاری نداره!از خود راضی همه به من نگاه کردند یعنی چی کار کنیم؟ من: تاکسی دربست می گیریم!نیشخند رفتیم بیمارستان توی مسیر هم اینقدر درباره بیماری های مختلف حرف زدیم وعلائمش کلی به اطلاعات راننده افزودیم!زبان

رفتیم بیمارستان وبعد از مدت کوتاهی محل رو پیدا کردیم هر چند یک خورده برای خودمون هم عجیب بود چون گروههای دیگه می گفتند خیلی طول می کشه پیدا کنین.

ما هم مشکوک شدیم بعد از پرس وجو فهمیدیم باید بریم بخش داخلی!تعجب

حالا مگر این بخش داخلی قابل پیدا کردن بود اطلاعات هم که اصلا هیچی رفتیم بپرسیم منصرف شدیم!خمیازهدیرمان هم شده بود.استرس  فکر کنین گروه چند نفره همه از این بخش به اون بخش. بیمارستان نبود که پیچ در پیچ از هر قسمت دو بار عبور کردیم!زبان از هر کس می پرسیدیم بخش داخلی یک سالن رو نشون می دادند!جالب این بود که تو هیچ سالنی اسم بخش داخلی نبود!

تا اینکه دوستانمون ناپدید شدند نگاه کردیم دیدیم دوستان با علاقه فراوان !در حال رفتن به ICU هستندتعجب به سختی آنها رو از ICU جدا نمودیم!نیشخند تا این که فرشته نجاتفرشته(یکی از استیجرهامون)رو دیدیم واون گفتش از کی بپرسیم!

حالا از اون خانوم پرسیدیم بعد از پیدا کردن بخش داخلی مونده بودیم وسایل هامون رو کجا بذاریم؟ روپوش سفید رو کجا بپوشیم!از هر کس سراغ پاویون رو گرفتیم نگفتند!ظاهرا پاویون برای انترن هاست واستیجرها!پس ما کجا بریم!؟؟؟عصبانیچقدر بچه های فیزیوپات مظلومند! دل شکسته با هزاران مکافات! موفق شدیم!

ولی نمی دونم چرا همه به روپوش سفیدان تازه وارد اینگونه نگاه می کردند!گریهاستیجرها فکر کنم که از انرژی زیادمان تعجب کرده بودند!شاید هم از ذوقمان! زباندوستان خیلی علاقه مند می خواستند  گوشی پزشکی بندازند دور گردنشون ولی اینقدر نگاه های سنگین به ما بودکه دیگه نشد! نگراناستاد هم اومد ورفتیم بربالین بیمار.بیمار دیابتی بود حالا اگر جزئیات رو بگم طولانی می شه.همین حد بگم از علایم تشخیصی گفت و البته دیدیم ولی واریس خیلی یکطوریه ها! سبزو کلی صحبت درباره دیابت وفشار و آزمایش هات مربوط به دیابت و.........

البته شانس ماست به قول استاد مریض دیابتی زیاد شده ما هم دیابت کار نمودیم!

با این که قبلا فشارخون رو تو فیزیولوژی یاد گرفته بودیم ولی خوب با گوشی وفشار سنج خودمون فشار گرفتن یک چیز دیگس. خوشمزهوقتی از بیمار فشار می گرفتیم کلی ذوق نمودیم!البته بعضی  از بیمارها خواب بودند وبعضی هام حالشون خیلی بد بود نمی شد بهشون دست زد چه برسه به فشار گرفتن!استرس خانوم مسنی بود که تنگی دریچه میترال داشت ما هم رفتیم با روی زیاد! نیشخند ازش فشار گرفتیم واز چند نفر دیگه ودر آخر جو گرفتمان چند تا فشار از خودمون گرفتیم!نیشخنددوستم که نمی تونست نبضم رو پیدا کنه دیگه دستم رو از بین برد.کاف رو تا 200 پر می کرد! گریهولی من چند بار گرفتم عالی بود. از خود راضی

چون تو فیزیولوژی خواستم فشار بگیرم نوبت بهم نرسید بار اول بود می گرفتم.می خواین فشار شما رو هم بگیریما!زبانبه ما که خیلی خوش گذشت انگار رفتیم پیک نیک!کلی روحیه مون عوض شد.الآن که فکر می کنم چقدر استیجری دوره شیرینی می شه! خوشمزه

پ.ن:بعضی اوقات جواب های بی ربط دوستان به سوالهای اساتید خیلی خنده داره! قهقهه

ولی من نمی گم چی بود! فقط همین که استاد در حالی که باید از شنیدن این حرف عصبانی می شد نتونست جلوی خندش رو بگیره خنده

پ.ن:علیرغم جملات اول درباره گروه های دیگه استاد که با گروه ما خیلی خیــــــــــــــــلی خوب بود. از خود راضیالبته ما هم بچه خوبی بودیم!فرشته در کل معتقدم اگر دلیلی نباشد استاد با هیچ کس کاری ندارد.در کل کلاس عالی بود.بغلاصلا هم از استرس خبری نبود.خیلی هم جو صمیمی وراحت بود.خسته نباشی استاد تشویق

پ.ن:ما هنوز بیمارستان میریم وحالا حالاها خواهیم رفت.اگر خاطره جالبی داشتم از رفتن به بیمارستان بازم می نویسم.

 توضیح کوچک:برای دوستان غیر پزشکی

پزشکی عمومی از چند دوره تشکیل شده که اولی به دوره علوم پایه معروف هست و 5ترم می باشد بعد از امتحان جامع علوم پایه دوره دوم یعنی دوره فیزیوپات آغاز می شود وبعد از یکسال دوره استیجری یا اکسترنی شروع می شود ودر آخر بعد از دادن امتحان جامع پره انترنی ،دوره انترنی شروع می شود.دوستان واقع در دوره انترنی، پزشک محسوب می شوند.

خدایا سرگشته تر از آنم که سرگشته ام کنی

خدایا غریب تر از آنم که غریب ترم کنی

خدایا غریبی ام را کم کن تا آشنا ترم کنی

پ.ن:احساس می کنم سرعت بروز کردنم زیاد شده! تعجب

 

پ.ن:با داشتن امتحان و..........روحیه مان بسیار خوب هست!

 

پ.ن:اندکی صبر سحر نزدیک هست!بی صبرانه منتظر شهریور.بغل

پ.ن(درد ودل با خدا):تقدیر رو پذیرفتم خدااا!خواستی بهم ثابت کنی اگر نخوای نمی شه حتی اگر من مصمم باشم. دل شکستهراه رفتن رو به روم بستی ولی راه زندگی کردن که برام بازه.راضیم به رضای تو مژه


 
ما وفیزیوپات!-حواشی
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢   کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات

سلام.راستش می خوام یک خورده درباره درس ها بنویسم درس که چه عرض کنم حواشی بحث برانگیز(فردوسی پوری بخوانید!)تا بدونین راست گفتم دانشجویم! 

 

این پست طولانی می باشد!!

 

اول از کورس .....:استاد.... ما خیلی جالب درس می دهند وکلاس مشارکتی می باشد.   استادمان تصور می کند ما دانشجوی رزیدنتی هستیم ،تمامی سؤالات بالینی واستاد از همین اول ما را وادار به تشخیص ودادن آزمایش می کند! نتیجه پیش از آمدن به کلاس کورس .... پیش یک فوق تخصص .... رفته واز او درباره بیماری که قرار است استاد درباره آن درس دهد سؤال بپرسین از نحوه تشخیص ،آزمایش...تا سر کلاس بتوانید به سؤالات قشنگ جواب داده واستاد را شگفت زده کنید.

کورس.....:

استاد گرام بسیار عالی درس می دهند و بچه های کلاس به طر باورنکردنی به درس گوش می دهند وشما مطمئنید که حتی اگر زلزله هم بیاید آنها تکان نخواهند خورد واینجاست که باورتان می شود که اگر استاد خوب درس دهد دانشجویان...نیز با علاقه گوش خواهند داد و شما باورتان نمی شود که این ها همان دانشجویان دیروزند که سر کلاس.....رفتار اعجاب انگیز همراه با جلوه های ویژه(!!)انجام می دادند.ما به این کورس علاقه داریم.

فقط یک نکته از دوره فیزیوپات به بعد استادهای محترم شما را دکتر خطاب می کنند نتیجه اخلاقی اگر استادتان گفت دکتر...شما بفرمایین دنبال یک دکتر نگردین با شماست!

سؤال:بهترین دوره پزشکی از نظر شما!(از گذاشتن بدترین به دلیل احتمال افسردگی افراد در یک دوره ماقبل دوره مذکور معذوریم!!)

۱)دوره علوم پایه

۲)دوره فیزیوپات

۳)استیجری

۴)اکسترنی

۵)انترنی

۶)سایر دوره ها(!!!-برای دوستانی که از هیچ کدوم راضی نیستند!)

 

یک جمله ادبی!!!(چون از جمله خوشم اومد گذاشتم همین!)

 

 

لحظه ها را می گذراندیم تا به خوشبختی برسیم...

 غافل از اینکه

خوشبختی همان لحظاتی بود که ما میگذراندیم.....!!


 
شروع فیزیوپاتولوژی
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات

سلام.عید که خوش گذشت؟ چقدر زود تموم شد اگه دست من بود بازم می موندم من که از همین اول نیومده دلم تنگ شده  .از طرفی هم احساس می کنم هنوز خستگی درس خوندن برای علوم پایه از بین نرفته واقعا شب آخر چه استرسی داشتیم ولی بلاخره تموم شد  و .دوباره، درس خوندن شروع شد این بار هم با حجم بیشتر وهم سخت تر درس ها دارن از کلیت در میان مثلا بیماری قلب وگردش خون یا درس فارماکولوژِی(داروشناسی)،روماتولوژی ولی پاتو همچنان باماست وفعلا قصد رفتن نداره ولی خوبیش اینه که لااقل مفید بودن خونده هارو به عینه می بینیم ودرس جنبه عملی تری داره .امیدوارم این زمان هم بگذره وارد بیمارستان شم تازه از خاطرات اون روزا بنویسم .تاروزی که یه بار دیگه بنویسم