| خاطراتی از دوره های قبل(آناتومی-پزشکی)+پست پیشنهادی |
| ساعت ۱٠:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧ کلمات کلیدی: خاطرات علوم پایه |
|
سلام!با اینهمه سختی وطاقت فرسا بودن حجم درس و.. تو روزهای گذشته وروز های پیش رو امشب بسیار سرحال می باشیم گفتیم بیایم پست بنویسیم تا شما هم از پست خوندن بی نصیب نمونین! پزشکی وقتی شروع شد آناتومی از درس هایی بود که معنی پزشکی رو می شد کمی حس کرد هیچ وقت یادم نمی ره اولین روز آناتومی 4 ساعت بکوب تو یک کلاس تاریک که فقط پرده دیده می شد 4 ساعت آناتومی بهمون درس دادن! می دونستیم تشریح هست اینقدر کنجکاو بودیم ببینیم تشریح چجوریه!اولین روز که قرار بود بریم سالن تشریح خوب یادمه!اینقدر هیجان زده بودیم راستش همیشه درش کلید بود ما یک در هزار هم فکر نمی کردیم درش باز شه بعضی بچه ها که مطمئن بودن درش بسته هست کلاس شجاعت گذاشتن که ماتنهایی می ریم سالن تشریح!در حالیکه مطمئن بودن در سالن تشریح بسته دستگیره رو فشار دادن در باز شد یک جسد تو سالن تشریح بود!یعنی یک جیغ بنفشی زدن که....... فکر کن!بعضی ها می ترسیدن برن تو ،بچه ها کشون کشون می بردنشون پرتشون می کردن تو سالن تشریح!یکبار هم در روی فرد مقابل بستن!(نگین نامردی بود بچه ها می خواستن اونها زودتر عادت کنن! چند وقت بعد سالن تشریح بودیم که برق رفت راهرو کاملا تاریک شد درس هم تموم شده بود استاد گفت برین!ولی کی می رفت؟!هیچ کی جرئت نداشت پاش رو تو راهرو بذاره وحشتناک تاریک بود!اونم کجا راهروی سالن تشریح!استاد گفت من می رم شما هم پشت سر من بیاین!ما هم پشت سر استاد!بعد در همین حین که چشم چشم رو نمی دید ومن مطمئن بودم هیچ کس!کنارم یا پشتم نیست همه جلون یکهو یکی زیر گوشم گفت چقدر تاریکه! یعنی من اون لحظه کم مونده بود سکته کنم! فکر کن مثلا خود جسد هم بلند شده باشه پشت سرمون اومده باشه! از توهم بیرون می آییم پ.ن:یادش بخیر عمر چه زود میگذره! دکتر سردار تو پست قبلی خاطرات استاجری یک خاطره ای تعریف کردن اینجا میذارم شما هم بخونین.(با تشکر از دکتر سردار باشد تشویقی تا دوستان هم از خاطراتشون بگن! دماسنج رو گذاشتم بغل بیمار ومشغول مطالعه تاریخچه اش شدم . مشغول مطالعه بودم که بیمار دماسنج رو به من داد:ببین تب دارم؟دماسنج رو نگاه کردم 42 درجه رو نشون میداد پ.ن:نظرات رو جواب می دم فعلا شدیدا وقتم پره!دیر و زود داره اما خب بالاخره که جواب می دم! پیشنهادی:چاقی و....(از دوستان خواهش می کنم بخونید) |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : خواستم بگویم که کیستم... دیدم نگفتن بهتراست !... چه سود آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که نشناسد...مرا... ... آنکس که می ماند، خود, خواهد شناخت ############################ من یک دانشجوی پزشکی ام 24 سالمه واینترن هستم.هر چه که لازم هست شما درباره این وبلاگ بدونین وبرخی سوالات دوستان درباره وبلاگ رو پاسخ دادم.لطفا این صفحه رو بخونین.مرسی http://manopezeshki.persianblog.ir /page/manoveblag درضمن پیشنهاد می کنم از وبلاگ گروهی آموزشی بیمارستان مجازی هم دیدن کنین. http://bimarestan-majazi.persianblog.ir/ پروفایل مدیر : یک دانشجوی پزشکی |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| امکانات جانبی |
الآن به پستهام نگاه می کردم دیدم خیلی دیگه از بیمارستان گفتم حسش بود بیام از خاطرات دوران علوم پایه بگم!
یعنی ما رو غم عالم گرفته بود این پوستریور(خلفی) انتریور(قدامی یا همون جلویی:دی) و...رو چطوری یاد بگیریم!این همه کلمه آناتومی اینهمه اصطلاح!یعنی الآن دارم اینا رو می نویسم خنده ام گرفته!
اینا در مقابل کل پزشکی مثل حروف الفبای فارسی می مونن فکر کن شما از خارج پاشدی اومدی می خوای فارسی یادبگیری بعد همین که حروف الفبا رو بهت می گن غم برت می داره وای فارسی چه سخته من اینا رو چطوری یادبگیریم درحالیکه این واقعا نسبت به خود یادگیری زبون فارسی هیچ نیست!دیگه قضیه ما هم این بودا!
کلاس که تموم شد همه به در ودیوار می خوردیم!سرگیجه گرفته بودیم!به قول یکی از دوستان مغز ما گنجایش اینهمه علم رو نداشت بزور علم رو گذاشتیم توش درش رو هم کوبیدیم بسته شه!
وقتی وارد اتاق شدیم هیچ کدوم نتونستیم بوی فنل(برای نگهداری وضدعفونی به جسد می زنن) رو تحمل کنیم اینقدر بوی فنل تمام سالن تشریح رو گرفته بود که همه پریدیم بیرون!به قول یکی از بچه ها خوب شد چیزی نخورده بودیم وگرنه.....
)
(ترسناک شد!
دوست دارم از این به بعد گریزی هم به خاطرات دوره های قبل بزنم!
)

