نقش اصلی!
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧   کلمات کلیدی: ادبی

 اگر قرار هست

بجای نقش اصلی

سیاهی لشگر

زندگی خودت باشی

بازی نکن!

این یک بچه ای هست که بعد از خوندن این پست نگران شده ورفته تو فکرچشمک

پ.ن:پست بعدی تا لحظاتی دیگر!


 
چه جرم رفت که با ما سخن نمی گویی؟!
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩   کلمات کلیدی: ادبی ،مناجات

چه جرم رفت که با ما سخن نمی گویی؟!

نکند تو دست از یاد من شسته ای ومرا برای همیشه از خانه ات رانده ای

نکند از من فاصله گرفته باشی؟!

نکند مرا روی گردان از خویش یافته ای وازچشمت افتاده ام؟

نکند مرا اهل غفلت دیدی واز رحمت خود اینگونه ناامیدم کردی؟

نکند تو شنیدن دعای مرا دوست نداری؟

نکند......

می دانی این تردید ها چه می کند با بنده ات؟


قسمتی از دعای ابوحمزه ثمالی

********************

این رو خیلی دوست دارم  ربطی به قسمت بالا نداره ولی دوست دارم اینجا بنویسم

ای پسر عمران

هرگاه بنده ای مرا بخواند،

آنچنان به سخن او گوش می سپارم

که گویی بنده ای جز او ندارم..

اما شگفتا!شگفتا!

که بنده ام همه راچنان می خواند

که گویی همه خدای اویند جز من!

شهادت امام علی (ع) رو به همه تسلیت می گم.«التماس دعا»

جواب نظر خصوصی :من همیشه به نظرات جواب می دم چون وقتم کمه گاهی دیر می شه ولی جواب می دم. مگر اینکه دلیلی برای جواب ندادن داشته باشم.من می خواستم به نظرتون جواب بدم.منتظر بودم موقع نوشتن پست جدید جوابتون رو بنویسم که یادم رفت می خواستم تو پست بعدی بذارم.ولی خب دیگه تو همین پست می نویسم.جوابت رو گذاشتم ادامه مطلبمژه


 
کسی که یک روز زیست +بعد نوشت
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥   کلمات کلیدی: ادبی

 

سلام.قبل از هر مطلبی اول عرض کنم که ظاهرا در این چند روز اخیر وبلاگهایی که در بلاگفا فعال نباشند ویا قصد خروج از بلاگفا رو داشته باشند به صورت خود به خود حذف می شوند(البته وبلاگ قبلی من هنوز پابرجاست!) دوستان حتما یک کپی از مطالبشون داشته باشند.راستش از مزیت گوگل ریدر به جز نشون دادن لینکهای بروز شده این هست که اگر وبلاگی که در گوگل ریدر هست حذف شود ویا....(شرمنده نمی شه گفت!) در گوگل ریدر قابل مشاهده هست حتی در صورت حذف شدن.وشمادیگه لازم نیست نگران حذف شدن ناگهانی وبلاگ باشین.یکی از دلایلی که من همیشه اسم وبلاگ خودم را در پیوندهام میگذارم بجز اینکه بدونم کی بروز شدنش رو نشون میده همین دلیل است.نحوه ایجاد گوگل ریدر در این پست

این متن قشنگ رو خیلی وقت بود دوست داشتم بذارم نشد.امشب میذارم.

 

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت.

خدا سکوت کرد

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

خدا سکوت کرد.

آسمان و زمین را به هم ریخت.

خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته و انسان پیچید.

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت.

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.

خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.

تنها یک روز دیگر باقی ست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لابلای هق هقش گفت:اما یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت:آن کس گه لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزارسال زیسته است.

و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.

آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید.

اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود.

می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.

بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید و زندگی رابویید.

چنان به وجد آمد که دید تا ته دنیا می تواند بدود.

می تواند بال بزند.میتواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.

مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز 

 دست بر پوست درختی کشید.

روی چمن خوابید.کفشدوزکی را تماشا کرد.

به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.

لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد.

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

(امروز او درگذشت.کسی که هزار سال زیسته بود)

بعد نوشت:



با توام ای دشت بی پایان سوار ما چه شد؟

یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد؟

هنوزم انتظار هست وانتظار هست

هنوزم دل به سینه بی قرار هست

هنوزم خواب می بینم به شب ها

همان مردی که بر اسبی سوار هست

همان مردی که روزی جمعه آید

واین پایان خوب انتظار هست

عیدتون مبارک

بعدنوشت:یک مطلبی در وبلاگ خانوم وآقای زیگزاگ دیدم بسیار خوشمان آمد مخصوصا  قسمت تقویمش

اگه نمی‌دونید چه روزی بدنیا اومدید به این سایت برید: [Click]. بعد پائین صفحه توی قسمت Persian Calender روبروی Date به ترتیب سال و ماه و روز تولدتون رو وارد کنید و بعد دکمه‌ی Calculate رو فشار بدید. روبروی WeekDay روز تولدتون رو می‌نویسه

سه مطلب مهم مختص دوستان بلاگ اسکایی در ادامه مطلب(نحوه شکلک دار کردن نظرات بلاگ اسکای -نحوه ایجاد نظر خصوصی در بلاگ اسکای ونحوه گذاشتن کد گوگل ریدر در بلاگ اسکای)


 
وقتی که از قطار جا ماندم
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢   کلمات کلیدی: ادبی

سلام.زندگی ما میگذره فعلا با امتحان ودرس سرگرمیم!آخ هوای عالی وخنک!!!! دروغگو ( اه اه چه هوایی!سبزگریه)هم بر سختیمان افزوده.دلمان برای هوای بهاری تنگ شده.من که تابحال هوای به این گرمی ندیده بودم اگر دیدین اعلام شد دانشجویی به دلیل گرمازدگی در راه دانشگاه جان باخته بدانید که.........!من بهار رو دوست دارم فصل بهار برگردد!عصبانی شما را به خدای مهربان میسپارممژهبای بای

 توضیح:تصویر در ارتباط با عنوان مطلب و مطلب اصلی هست(همیشه اینطور بوده.لبخند)

قطار دنیا  به مقصد خدا می رفت ،

سنگین بود وکند می رفت،

هر ایستگاه قطار سبکتر وبر سرعتش افزوده می شد،

تا این که قطار توقف کرد 

فرشته گفت اینجا بهشت است

با خوشحالی پیاده شدم

قطار به حرکت افتاد

از فرشته ای پرسیدم

مگر اینجا ایستگاه آخر نبود؟

فرشته گفت

نه،

ایستگاه آخر خداست

قطار رفت و

من ماندم  

.........

ناراحت


 
گذر عمر
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩   کلمات کلیدی: ادبی

 

عقربه ی ثانیه شمار تند در گذر است

و به دنبال ِ آن ،عمر ِ من

من هم به دنبال ِ زندگی می دوم

تا از آن جلو بزنم

دوم شدن برایم ارزشی ندارد

از عمر جلو می زنم و در هیاهوی تشویق ِ مرگ

درمی یابم

که گاهی برای ِ زندگی کردن

باید دوم شد......

 

پ.ن :به دلیل کمبود وقت و...... امکان پاسخگویی رو مثل قبل ندارم.پوزش


 
چگونه تو را نادیده انگارم!
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱   کلمات کلیدی: ادبی

می‌دانم‌ هیچ‌ صندوقچه‌ای‌ نیست‌ که‌ بتوانم‌ رازهایم‌ را توی‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ کنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز می‌کنی. می‌دانم‌ هیچ‌ جایی‌ نیست‌ که‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ کنم؛ چون‌ تو تک‌تک‌ کلمه‌های‌ دفتر خاطراتم‌ را می‌دانی...


حتی‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتی‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بکشم، تو مرا باز هم‌ می‌بینی‌ و می‌دانی که‌ نشسته‌ام‌ یا خوابیده‌ و می‌دانی‌ کدام‌ فکر روی‌ کدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ می‌رود. تو هر شب‌ خواب‌های‌ مرا تماشا می‌کنی، آرزوهایم‌ را می‌شمری‌ و خیال‌هایم‌ را اندازه‌ می‌گیری.


تو می‌دانی‌ امروز چند بار اشتباه‌ کرده‌ام‌ و چند بار شیطان‌ از نزدیکی‌های‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو می‌دانی‌ فردا چه‌ شکلی‌ است‌ و می‌دانی‌ فردا چند نفر پا به‌ این‌ دنیا خواهند گذاشت.


تو می‌دانی‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و می‌دانی‌ آن‌ روز هوا ابری‌ است‌ یا آفتابی.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را می‌دانی‌ و مسیر حرکت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داری‌ که‌ هر کدام‌ از قاصدک‌ها چه‌ خبری‌ را با خود به‌ کجا خواهند برد.
تو می‌دانی، تو بسیار می‌دانی...

خدایا می‌خواستم‌ برایت‌ نامه‌ای‌ بنویسم. اما یادم‌ آمد که‌ تو نامه‌ام‌ را پیش‌ از آن‌ که‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌ای... پس‌ منتظر می‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌ای‌ برایم‌ بیاورد.

 


 
زندگی
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤   کلمات کلیدی: ادبی

سلام.راستش ببخشید با کمی تأخیر به روز کردم.

این هم  مطلب ادبی درباره زندگی هست .

امیدوارم که از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرین.چون زمان سریع تر از اون چه که فکر می کنین میگذره.

 

زندگی  کتابی است پرماجرا ، هیچگاه آنرا به خاطر یک ورقش دور مینداز


 سرکلاس معلم دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!!

در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و

بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی

از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند.

 

 

زندگی یعنی......

زندگی یعنی مسیری روی آب

زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان

زندگی یعنی در آن عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی

زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا

زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز

زندگی یعنی جهانی رمزوراز

زندگی یعنی مهی در پشت ابر

زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان

زندگی یعنی فریب میزبان

 

شعر زندگی یعنی، برگرفته از:http://muhammadi357.blogsky.com

 


 
شیطان!
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢   کلمات کلیدی: ادبی

سلام.این متن خیلی قشنگی هست .حتی اگر قبلا این متن رو خوندین،خوندن دوباره ی اون خالی از لطف نیست


 

شیطان

 

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.


شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.


می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.


از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.


به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود


 
کودکی
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧   کلمات کلیدی: ادبی

سلام این مطلب درباره کودکی .یادش بخیر!

کودکی............

 بر درخت اقاقیا تکیه می‌دهی 

و برگها می ریزند

 برگها کوچک و زرد پناهت می‌دهند

 ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید

 و پنجره هایی که هر روز با  حجم تنهـایی آدم

 شکلی دوباره می گیرند

 با شانه‌های خمیده تکیه می‌دهی و نگاه می‌کنی

 صدای تابی که آرام، می‌آید و می‌رود

 می‌آید و می‌رود...........

 کودکی تاب خورده است و رفته است

 با گیسوانی لرزان در باد....و تو

 تو هنوز نگاه می‌کنـی به رد گامهایی که بر شن‌ها دویده اند

 بر شن‌ها می‌دوی امَا،امَا کودکی باز نمی گردد!!!

 بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!

 

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم .

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگرفریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

کودکی نسیم دلنوازی بود وگذشت...

این یک شعر از قیصرامین پور هست حیفم اومد نذارم:

 

 

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود