تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پزشک سر زنده

سلام به روی ماه همگی.چشمک اطفال تموم شد.راستش دوست داشتم اطفال رو.یه گروه خوبی داشتیم تو اطفال. اطفال همیشه تو ذهنم می مونه با اتند های خوب،رزیدنت های خوب ،گروه خوب ،پرستارای عالی ودوست داشتنی.من که دوست داشتم بخش اطفال رو ودلم برای بچه های کوچولوی این بخش تنگ میشهقلب

بخش اورو بودیم

کشیکهاش رو هم گذروندیم

یه بیمار داشتیم یه بچه 2 ساله که به دنبال ضربه برادر 6 ساله اش دچار پارگی کلیه وهماتوم وسیع اطراف اون شده بود هماتوم طوری بود که پانکراس رو هم کمی جابجا کرده بود.بودن این بچه تو بخش ما منو یاد اطفال مینداخت.

مریض های دیگه هم بودن با شکایت های مختلف خانوم- آقا

تو این بخش می فهمی مردم  چقدر خجالتین.

از درد پهلو،شکم ،تکرر ادرار،سوزش ادرار،خون تو ادرار،بی اختیاری ادرار، نازک شدن ادرار ،تب ولرز تا ....

کشیکهاش نسبت به داخلی واطفال واسم خیلی سخت نبود.البته بعضی از کشیکهام راحت نبود وخوب هر بخش هم سختی های خودشو داره ولی در کل خوب بود.مخصوصا با اتندای بسیار با شخصیتی که داشت.اکسترن ها هم خوب بودن.تازه بخش ها رو می رفتن وتازه نفس بودن.عمل ها رو هم یه چندین تا دیدیم.

در کل ارولوژی هم بخش خوبی بود واینترنیش رو تموم کردیمچشمک

توضیح پستهای رمز دار:بذارین رو راست بگم.رمز پستها فقط دست منه.حقیقتش اول می خواستم کلا از وبلاگ بردارم بعد دلم نیومد رمز دارش کردم.علت از دسترس خارج کردن اکثریت پستها مزاحمت یکی از نظردهندگان بود ومن هم برای آرامش خودم و  خوانندگان وبلاگ این کار رو کردم.زمانی اگر فرصت بود پستها رو باز بینی کنم این روند رو تغییر می دم.تا اون موقع صبور باشین.مقسیمژه



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٤ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پزشک سر زنده

از دسته افرادی ام که اگر اولین بار مریض رو دیده باشم.چون رفتارم با همراه مریض وخود بچه معمولا خوبه هر ساعت از روزی که دیده باشم.بعدا تو بخش هم ببینم مادرشون رو.به من سلام می کنن.گاهی سوال می پرسن از بچه شون.که اگر بدونم می گم.اگر ندونم هم ارجاع می دمشون.مخصوصا در مورد مریض هایی که اینترنشون تو بخش خودمم.تو بخش وقتی می بینم دوست دارم،مادر مریض رو با حالت عمل سوال نبینم.واگر احساس کنم سوالی می خواد درباره مریضش بپرسه یا نکته ای اضافه کنه.چند ثانیه صبر می کنم اگر نگفت خودم پیش دستی می کنم وواضح ازش می پرسم.کلا دوست دارم مادر بچه توجیه باشه.

راستش از زمانی که نمره واسم ارزشش رو از دست داده تو بعضی بخش ها به دلایلی!.بیشتر به هدف پزشکیم فکر می کنم.بر خلاف بعضی ها اهدافمو می دونم حالا چقدر تو مسیرشون گام بر میدارم نمی دونم.ولی شاید لازمه گاهی اوقات بین هیاهوی مریض ها وهمراهاشون، کشیک های پیاپی،کارهای بخش،درس وحتی غرغرهای خود ودیگران بخاطر سختی کار..... یک لحظه بگی استاپ.عین فیلم ها که همه چی از دیدت محو می شه وتو می مونی وخودت.همین جا یه لحظه،فقط یه لحظه برپسی.من واسه چی اینجام.هدفم از پزشکی اصلا چیه.

وقتی همراه مریض ازم می پرسه واگر بدونم توضیح می دم.فقط به مریض نیست که کمک می کنم.خودم هم احساس آرامش می کنم.چون اصلا دلم نمی خواد جای کسی باشم که اون رو با کلی علامت سوال رهاش می کنن.خیلی ها می پرسن هدف از پزشکی خوندن چیه؟!این رو شما نباید از من پرسین این رو باید روراست از خودتون بپرسین.

چند وقت پیش سر کشیکم یه بچه بود با اسهال،استفراغ اومده بود.تو بچه ها باید اینطور مسائل جدی گرفته بشه چون بچه ها حساسن زود بدحال می شن.میشه گفت از ساعت یک شب تا 8 صبح تمام اوردر هاش رو من گذاشتم با اینکه من از شب 12-6 صبح کار بخش نبودم.اما احساس کردم که بیشتر در جریان مریضم. چند روز پیش وقتی کوچولوی تا اون حد بحال رو،سرحال دیدم.طوری که گوشی پزشکی رو محکم گرفته بود نمیذاشت معاینه اش کنم درتلاش من.فقط لبخند ملیحی می زد وجیغ می زد که یعنی عمرا بذارم.خنده ام گرفت.همین واسم یه دنیا ارزش داشت.اما وقتی اینترن دیگه گفت مادرش اسمتو پرسید.به شوخی گفتم واسه چی؟من حوصله کشیک اضافه ندارمازباننیشخند بعد دیدم مادرش به مسئول بخش واسم تشویق نوشته.هر چند واقعا لازم نبود این کارها ولی قدرشناسیش واسم خیلی ارزش داشت.

نمی دونم بقیه چطور هستن.ولی من دوست دارم وقتی از بیمارستان می رم بیرون.خیالم راحت باشه که همه چی اونطور که باید باشه هست.کسی رو با علامت سوال رها نکرده باشم.همه کارهامو انجام داده باشم.واسه اینترن های کشیک کاری نذاشته باشم.خلاصه با خیال راحت برم.وراستش رو بخواین دیگه واسم مهم نیست که کسی به زحمتم ارزش قائل میشه یا نه.که واسه دیگران اصلا فرقی هست یا نه.که حتی همراه مریضم هنوز بهم می گه پرستار.واسم تنها مهم اینه که خودم از خودم راضیم.همین وبس

وقتی می رم خونه.با تمام خستگی شدیدم وقتی مامانم زنگ می زنه.حتی با چشمهای بسته از خستگی هم باهاش حرف می زنم.دوست دارم واسه خونوادم وقت بذارم.دوست دارم زندگیم همش مریض نباشه.شده کشیک هام رو جابجا کنم وسخت ترش کنم.اینکار رو می کنم ومی رم خونه پیش خانواده ام.

امیدوارم یه ذره وقتم آزاد بشه وبرم دنبال علائق غیر پزشکیم.

واسم مهم نیست از 24 ساعت روزم چند ساعت بیمارستانم،چند ساعت اصلا بیدارم!واسم مهمه که همون چند ساعت هم به میل خودم رفتار کنم.حتی اگر قرار باشه ناهار شام رو با هم بخورم!درسته منم گهگاه فکر می کنم که پزشکی باعث میشه نتونی اون طور که واقعا دوست داری زندگی کنی.بعضی ها ازت دل آزرده میشن فکر می کنن کلاس میذاری می گی وقت ندارم.آخولی رشته ما همینه!هر کی میخواد با ما در ارتباط باشه باید با رشته مون هم کنار بیاد.مژه

 پ.ن:الآن یه اینترن سرماخورده وتب دار نشسته روبه روتون.وازتون می پرسه این گوگل ریدر چرا وا نمیشه؟اصلا جیمیل چرا؟!سوالزبان



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پزشک سر زنده

یه بار یه بچه خردسالی رو آورده بودن بیمارستان.

زمان زیادی نگذشت که بچه مرگ مغزی شد.پدر ومادرش اصرار داشتن که اعضای بدنش رو اهدا کنن.خیلی دل می خواد.مرگ فرزند اینقدر جگرسوز هست که حتی فکر کردن به اهدا هم واسه خیلی ها سخت هست.تیم پیوند هم از یه بیمارستان دیگه راه افتاده بودن.کشیک بودیم که صدای دعوا میومد ظاهرا پدربزرگ بچه به شدت مخالف بودن واجازه نمی دادن.درگیری طوری بالا گرفت که اومدن تیم اهدا هم کنسل شد.ما فکر کردیم احتمالا بابا ومامان بچه با مخالفت اطرافیان کوتاه اومدن.کشیک تموم شد فرداییش.بچهه نبود.پرسیدیم،متوجه شدیم که بابا ومامان بچه خودشون مستقیما بچهه رو برای اهدا بردن اون بیمارستان!

راستش عزم راسخ بابا ومامان یه بچه خردسال واسه اهدا در مقابل مخالفت اطرافیان

واقعا دل دریایی میخواد.

کشیک بودم.بچه مبتلا به یه سندرم نادر ژنتیکی بود.شب های اول محرم بود واز داخل اتاق صدای نوحه میومد.مادرش به من گفت خانوم دکتر باز هم بچه دار بشم؟؟ چقدر احتمال داره بچه دومم هم مثل اولی بشه؟گفت:می گن تا 18 سالگی نمی رسه.درسته؟ نمی دونستم.فقط بهش گفتم از دکترش بپرسناراحت

این روزهای محرم،نزدیک به تاسوعا عاشورا.بچه هایی که میارن از نوزاد تا بزرگتر همه یا لباس سبز یا لباس سیاه منقوش به نام امام حسین،حضرت علی اصغر و .... پوشیدن.سربند یا حسین و... زدن،روسری سبز یا چفیه زدن.خلاصه خیلی خوردنی شدنماچ اصلا این روزا بیمارستان یه حال وهوای دیگه داره.

امیدوارم به حق این شبای عزیز،کمتر پدر ومادری رو بخاطر مریضی بچه هاشون گریون ببینیم وکمتر بچه ای رو در رنج مریضی.



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٥ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : پزشک سر زنده

 کشیکمو ساعت 4.45 صبحه.صدام زدن بچه سردرد داره.به دختر کوچولو می گم سرت درد می کنه؟ یه نگاه معنا دار بهم می کنه.می گه اگه شلم درد نمی کرد که الآن خوابیده بودم!

-به دختر بچه 3 ساله خوشگل می گم اسمت چیه؟نگام می کنه.می گم زبونتو موش خورده؟! زبونشو میاره بیرون.می گه نخیلم.مگه ژبون به این بزرگی رو نمی بینی!(تو دلم میگم صد البته{#emotions_dlg.e29})

 پ.ن:دوست دارم بگم کشیک های اطفال با وجود بچه های ناز خیلی عالیه.ولی اینجا بخش اطفال ونوزادان وقتی کد اعلام میشه قلبت می ریزه.نمی گم شاهد........

 پ.ن:ماه محرم دوباره اومد.تو ماه های مذهبی مثل محرم،رمضان کشیک بودن یه حس وحال دیگه ای داره.



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱۱ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پزشک سر زنده

فکر کن تو بخش ویژه نوزادان(NICU ) هستی.نوزاد های بد حال اکثرا از همون بدو تولد بستری ان.از 27-28 هفته بگیر تا ..... از نوزادی که با دیسترس تنفسی  بستری شده تا هر نوع کیسی.پشت در NICU کلی چشم منتظرن.کلی پدر ومادر با کلی آرزو.

عجیبه رسم روزگار.از مادری که بعد از کلی این در واون در زدن 4 قلو باردار بوده ونتونسته حاملگی رو ادامه بده وخیلی زودتر از موعد مجبور به ختم حاملگی شده علی رغم تمام تلاش ها نوزاد یکی پس از دیگری بخاطر نارس بودن شدیدشون فوت شدن بگیر.تا مادری که تو بخش نوزادان،نوزادش رو با زردی شدید وناسازگاری گروه خونی،اصرار بر ادامه درمان وخطرات ادامه ندادن درمان می خواد ببره.

باید باشی تو بخش NICU - نوزادان تا بدونی چی می گم.هر روز نوزاد هایی می بینی با وزن های متفاوت با هفته های متفاوت تولد،دختر،پسر با اخلاق های متفاوت یکی جیغ جیغو اون یکی لبخند زنون بهت نیگا می کنه.می خواد بهت کلک بزنه که مثلا تو رو خوب می بینهچشمک خیلی هاشون خوب می شن ومرخص می شن و می رن پی زندگیشون.ولی جالب میشه اگه چند سال بعد ببینیشون بعد مامانش بگه این همون نوزاد بود که......... بعد تو بگی؟ایییین؟!بغل

راستش رو بگیم آدم قدر شناس زیاد هست.ولی خیلی ها همون لحظه تشکر می کنن ومی رن.سه سال قبل، یه خانواده ای که پس از سال ها خدا یه فرشته از آسمون بهشون داده بود.تو 26 هفتگی متولد شده بود.26 هفتگی!فکرشو کن.یک کیلو وخورده ای وزن.بد حال بود تو NICU بستری شده بود.چند روز پیش یه دختر بچه 3 ساله ای تو آغوش پرستار NICU بود.پرستار لبخند زنون گفت.این همون کوچولو هستا! پدر ومادرش هر سال،به مناسبت های مختلف میان وتو بیمارستان شیرینی می دن.نوزاد نیم وجبی سابق حالا تو آغوش همون پرستار خودش بود واسه دکترش دست تکون می داد.

برای ما که حس عجیبی بودبغل

یادش بخیر.اتند اطفالمون می گفت ما تو رشته مون یه چیزی هست که تو خیلی از رشته ها نیست.پرسیدیم چی؟گفتن.ما رشد بچه ها رو می بینیم اول از نوزادی بعد شیرخواری،بعد کودکی بعد نوجوونی.ما گذر عمر رو می بینیم.ما می بینیم آینده این وروجک ها رو.

توضیح نوشت:سلام به دوستای عزیزم.به خوانندگان خوب این وبلاگ.از آخرین باری که پست گذاشتم چیزی حدود یک ماه میگذره.از تاخیرم اگر بخوام بگم بهونه زیاد هست.از مشکل کامپیوترم. ومسمومیت غذایی خودم وکشیک های پیاپی ولی هیچ کدوم دلیل نمیشه می دونم.ولی شما ببخشین.لبخند اوهبی وقتی تو اینترنی عجیب نیست که.هست؟چشمک برای جواب دادن به نظرات پستهای پیشین باید یه وقت طولانی بهم بدین.خجالتدر مورد تاییدی شدن نظرات ویک سری تغییرات من جدا عذر می خوام. تنها دلیلش وجود یک آدم بیکار هست.وتلاش من برای آرامش خوانندگان وبلاگم.مژه فرصت نشد عید قربان رو تبریک بگم.عید غدیر رو بهتون تبریک می گم.سادات شیرینی ما کو پسچشمک



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٧ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پزشک سر زنده

تصور کنین دارین قدم زنان از راهرو عبور می کنین

یکی از تخت آویزونه وتلاش می کنه از تخت بیاد پایین

یکی رفته بالا،از پشت پنجره داره بیرون نگاه می کنه

یکی تا شما رو می بینه اخم می کنه واست خط ونشون می کشه

یکی داره گریه می کنه

چند تایی دارن جیغ می زنن ومن دارم فکر می کنم واقعا عجب حنجره هایی دارن اینا!

یکی داره بدو بدو تو راهرو راه می ره ومامانش بدو بدو دنبالش!

یکی تو این جیغ وداد وبیداد خواااااااااااااااب انگار نه انگار.

یکی داره شیر می خوره

کسایی که برای معاینه کردنشون باید وقت زیادی بذاری،باید نازشون رو بکشی،همینطوری نیست!

یکی تا تو رو می بینه واست شکلک در میاره ومی خنده

یکی دو تا هم سراسباب بازی دعوا می کنن.

یکی هم تو رو می بینه می خنده ومی گه بری پیشش

یکی از کنارت رد میشه باهات دست می ده،اون یکی شاید به کشتنت هم فکر می کنه!

داری از راهرو قدم زنان عبور می کنی صدای جیغ،گریه،خنده تمام راهرو رو گرفته

بله بله اینجا ارکستر سمفونی،اینجا بخش اطفال هست