تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٥ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پزشک سر زنده

یادش بخیر. چهارشنبه سوری بود ومن، اینترن کشیک نورولوژی با اینترن زنان که کلا 5 دقیقه هم ندیدمش اینقدر طفلک سرش شلوغ بود. به همه بخش ها سرزدم ،پرسیدم کاری باهام دارن یا نه ومریض ها رو هم یک نیم نگاهی دیدم، همه چی آروم بود برگشتم پاویون، صدای مواد محترقه یک لحظه قطع نمی شد. تلویزیون روشن بود. پنجره کوچیک پاویون رو باز کردم یک صندلی گذاشتم، داشتم به آسمون به نور مواد محترقه نگاه می کردم تو حال وهوای غریبی بودم به  غذای مخصوص خودمون، به تمام چهارشنبه سوری هایی که خونه بودم ، به اینکه چقدر غربت سخته. که تلفن زنگ زد پرستار بخش نورولوژی بود بهم گفت خانوم دکتر چرا تنها نشستی پاویون. پاشو بیا اینجا. منم گفتم چی شده. گفت حالا بیا. رفتم داشتن سفره سال تحویل می چیدن. ازم خواستند بمونم .کلی حال وهوامو عوض کردن. کلی بهم خوش گذشت.

بعدا هم که مریض بدحال اعزام کردم نصفه شب تو اون سرما.بیدار موندن واسم. وقتی برگشتم اولش حالمو پرسیدن .....

نه خوبی های آدما از یاد رفتنی نیست 

پ.ن:پست قبلی رو بخونین بی زحمت