تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : پزشک سر زنده

یه بار یه بچه خردسالی رو آورده بودن بیمارستان.

زمان زیادی نگذشت که بچه مرگ مغزی شد.پدر ومادرش اصرار داشتن که اعضای بدنش رو اهدا کنن.خیلی دل می خواد.مرگ فرزند اینقدر جگرسوز هست که حتی فکر کردن به اهدا هم واسه خیلی ها سخت هست.تیم پیوند هم از یه بیمارستان دیگه راه افتاده بودن.کشیک بودیم که صدای دعوا میومد ظاهرا پدربزرگ بچه به شدت مخالف بودن واجازه نمی دادن.درگیری طوری بالا گرفت که اومدن تیم اهدا هم کنسل شد.ما فکر کردیم احتمالا بابا ومامان بچه با مخالفت اطرافیان کوتاه اومدن.کشیک تموم شد فرداییش.بچهه نبود.پرسیدیم،متوجه شدیم که بابا ومامان بچه خودشون مستقیما بچهه رو برای اهدا بردن اون بیمارستان!

راستش عزم راسخ بابا ومامان یه بچه خردسال واسه اهدا در مقابل مخالفت اطرافیان

واقعا دل دریایی میخواد.

کشیک بودم.بچه مبتلا به یه سندرم نادر ژنتیکی بود.شب های اول محرم بود واز داخل اتاق صدای نوحه میومد.مادرش به من گفت خانوم دکتر باز هم بچه دار بشم؟؟ چقدر احتمال داره بچه دومم هم مثل اولی بشه؟گفت:می گن تا 18 سالگی نمی رسه.درسته؟ نمی دونستم.فقط بهش گفتم از دکترش بپرسناراحت

این روزهای محرم،نزدیک به تاسوعا عاشورا.بچه هایی که میارن از نوزاد تا بزرگتر همه یا لباس سبز یا لباس سیاه منقوش به نام امام حسین،حضرت علی اصغر و .... پوشیدن.سربند یا حسین و... زدن،روسری سبز یا چفیه زدن.خلاصه خیلی خوردنی شدنماچ اصلا این روزا بیمارستان یه حال وهوای دیگه داره.

امیدوارم به حق این شبای عزیز،کمتر پدر ومادری رو بخاطر مریضی بچه هاشون گریون ببینیم وکمتر بچه ای رو در رنج مریضی.