| اولین روز بیمارستان رفتن ما! (خاطرات فیزیوپات) |
| ساعت ٩:۱٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧ کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات |
|
سلام برهمه دوستان.امروز واقعا خسته شدم با این حال گفتم بیام این خاطره رو بنویسم اوایل وقتی فهمیدیم تو دوره فیزیوپات هم بیمارستان می ریم واقعیتش خیلی خوشحال بودیم البته بیمارستان رو دیدیم! ولی رفتن این شکلی فرق می کرد.
ظهر باید می رفتیم بیمارستان چون صبحش استاد نمی تونست بیاد. دیگه ساعت 11 بود که رفتیم ما هم که صبحش کلاس داشتیم واقعا خسته بودیم رفتیم بیمارستان وبعد از مدت کوتاهی محل رو پیدا کردیم هر چند یک خورده برای خودمون هم عجیب بود چون گروههای دیگه می گفتند خیلی طول می کشه پیدا کنین. ما هم مشکوک شدیم بعد از پرس وجو فهمیدیم باید بریم بخش داخلی! حالا مگر این بخش داخلی قابل پیدا کردن بود اطلاعات هم که اصلا هیچی رفتیم بپرسیم منصرف شدیم! تا اینکه دوستانمون ناپدید شدند نگاه کردیم دیدیم دوستان با علاقه فراوان !در حال رفتن به ICU هستند حالا از اون خانوم پرسیدیم بعد از پیدا کردن بخش داخلی مونده بودیم وسایل هامون رو کجا بذاریم؟ روپوش سفید رو کجا بپوشیم!از هر کس سراغ پاویون رو گرفتیم نگفتند!ظاهرا پاویون برای انترن هاست واستیجرها!پس ما کجا بریم!؟؟؟ ولی نمی دونم چرا همه به روپوش سفیدان تازه وارد اینگونه نگاه می کردند! البته شانس ماست به قول استاد مریض دیابتی زیاد شده ما هم دیابت کار نمودیم! با این که قبلا فشارخون رو تو فیزیولوژی یاد گرفته بودیم ولی خوب با گوشی وفشار سنج خودمون فشار گرفتن یک چیز دیگس. چون تو فیزیولوژی خواستم فشار بگیرم نوبت بهم نرسید بار اول بود می گرفتم.می خواین فشار شما رو هم بگیریما! پ.ن:بعضی اوقات جواب های بی ربط دوستان به سوالهای اساتید خیلی خنده داره! ولی من نمی گم چی بود! فقط همین که استاد در حالی که باید از شنیدن این حرف عصبانی می شد نتونست جلوی خندش رو بگیره پ.ن:علیرغم جملات اول درباره گروه های دیگه استاد که با گروه ما خیلی خیــــــــــــــــلی خوب بود. پ.ن:ما هنوز بیمارستان میریم وحالا حالاها خواهیم رفت.اگر خاطره جالبی داشتم از رفتن به بیمارستان بازم می نویسم. توضیح کوچک:برای دوستان غیر پزشکی پزشکی عمومی از چند دوره تشکیل شده که اولی به دوره علوم پایه معروف هست و 5ترم می باشد بعد از امتحان جامع علوم پایه دوره دوم یعنی دوره فیزیوپات آغاز می شود وبعد از یکسال دوره استیجری یا اکسترنی شروع می شود ودر آخر بعد از دادن امتحان جامع پره انترنی ،دوره انترنی شروع می شود.دوستان واقع در دوره انترنی، پزشک محسوب می شوند. خدایا سرگشته تر از آنم که سرگشته ام کنی خدایا غریب تر از آنم که غریب ترم کنی خدایا غریبی ام را کم کن تا آشنا ترم کنی پ.ن:احساس می کنم سرعت بروز کردنم زیاد شده!
پ.ن:با داشتن امتحان و..........روحیه مان بسیار خوب هست!
پ.ن:اندکی صبر سحر نزدیک هست!بی صبرانه منتظر شهریور. پ.ن(درد ودل با خدا):تقدیر رو پذیرفتم خدااا!خواستی بهم ثابت کنی اگر نخوای نمی شه حتی اگر من مصمم باشم. |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : خواستم بگویم که کیستم... دیدم نگفتن بهتراست !... چه سود آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که نشناسد...مرا... ... آنکس که می ماند، خود, خواهد شناخت ############################ من یک دانشجوی پزشکی ام 24 سالمه واینترن هستم.هر چه که لازم هست شما درباره این وبلاگ بدونین وبرخی سوالات دوستان درباره وبلاگ رو پاسخ دادم.لطفا این صفحه رو بخونین.مرسی http://manopezeshki.persianblog.ir /page/manoveblag درضمن پیشنهاد می کنم از وبلاگ گروهی آموزشی بیمارستان مجازی هم دیدن کنین. http://bimarestan-majazi.persianblog.ir/ پروفایل مدیر : یک دانشجوی پزشکی |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| امکانات جانبی |


راه هم دور بود ما هم که می دونستیم باید چند تا تاکسی عوض کنیم واز این خیابون به اون خیابون بریم در جواب به بچه های گروه که گفتند چه طوری بریم؟ گفتم کاری نداره!
همه به من نگاه کردند یعنی چی کار کنیم؟ من: تاکسی دربست می گیریم!
رفتیم بیمارستان توی مسیر هم اینقدر درباره بیماری های مختلف حرف زدیم وعلائمش کلی به اطلاعات راننده افزودیم!

دیرمان هم شده بود.
فکر کنین گروه چند نفره همه از این بخش به اون بخش. بیمارستان نبود که پیچ در پیچ از هر قسمت دو بار عبور کردیم!
(یکی از استیجرهامون)رو دیدیم واون گفتش از کی بپرسیم!
چقدر بچه های فیزیوپات مظلومند!
با هزاران مکافات! موفق شدیم!
استیجرها فکر کنم که از انرژی زیادمان تعجب کرده بودند!شاید هم از ذوقمان!
استاد هم اومد ورفتیم بربالین بیمار.بیمار دیابتی بود حالا اگر جزئیات رو بگم طولانی می شه.همین حد بگم از علایم تشخیصی گفت و البته دیدیم ولی واریس خیلی یکطوریه ها!
و کلی صحبت درباره دیابت وفشار و آزمایش هات مربوط به دیابت و.........
وقتی از بیمار فشار می گرفتیم کلی ذوق نمودیم!البته بعضی از بیمارها خواب بودند وبعضی هام حالشون خیلی بد بود نمی شد بهشون دست زد چه برسه به فشار گرفتن!

اصلا هم از استرس خبری نبود.خیلی هم جو صمیمی وراحت بود.خسته نباشی استاد 


