| وقتی که از قطار جا ماندم |
| ساعت ۱٠:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢ کلمات کلیدی: ادبی |
|
سلام.زندگی ما میگذره فعلا با امتحان ودرس سرگرمیم! توضیح:تصویر در ارتباط با عنوان مطلب و مطلب اصلی هست(همیشه اینطور بوده.
قطار دنیا به مقصد خدا می رفت ، سنگین بود وکند می رفت، هر ایستگاه قطار سبکتر وبر سرعتش افزوده می شد، تا این که قطار توقف کرد فرشته گفت اینجا بهشت است با خوشحالی پیاده شدم قطار به حرکت افتاد از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا ایستگاه آخر نبود؟ فرشته گفت نه، ایستگاه آخر خداست قطار رفت و من ماندم .........
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : خواستم بگویم که کیستم... دیدم نگفتن بهتراست !... چه سود آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که نشناسد...مرا... ... آنکس که می ماند، خود, خواهد شناخت ############################ من یک دانشجوی پزشکی ام 24 سالمه واینترن هستم.هر چه که لازم هست شما درباره این وبلاگ بدونین وبرخی سوالات دوستان درباره وبلاگ رو پاسخ دادم.لطفا این صفحه رو بخونین.مرسی http://manopezeshki.persianblog.ir /page/manoveblag درضمن پیشنهاد می کنم از وبلاگ گروهی آموزشی بیمارستان مجازی هم دیدن کنین. http://bimarestan-majazi.persianblog.ir/ پروفایل مدیر : یک دانشجوی پزشکی |
| آرشیو وبلاگ |
| صفحات وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| امکانات جانبی |
هوای عالی وخنک!!!!
( اه اه چه هوایی!
)هم بر سختیمان افزوده.دلمان برای هوای بهاری تنگ شده.من که تابحال هوای به این گرمی ندیده بودم اگر دیدین اعلام شد دانشجویی به دلیل گرمازدگی در راه دانشگاه جان باخته بدانید که.........!من بهار رو دوست دارم فصل بهار برگردد!
شما را به خدای مهربان میسپارم

)

