حال ما+خاطرات فیزیوپات(حاشیه ها!) این بار از کلاس ودرس!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩   کلمات کلیدی: خاطرات فیزیوپات

سلام به همه دوستان خوبم!اول از همه عرض کنم که حالم خوبه!وکلی مقاوم شدیم!هر چند که تعدادی از همکلاسی ها آنفلوانزای فصلی شدید گرفتند وعلی رغم اینکه می تونند خونه استراحت کنند وگواهی پزشکی دارند ولی ایــــــــنقدر! این درس ها رو دوست دارند که با اون بی حالی هم سرکلاس میان!بدتر اینکه نمیذارند ما پنجره باز کنیم تا این ویروس سرماخوردگی رو از کلاس پرت کنیم بیرون!زبان خلاصه تو کلاس ما این ویروس آنفلوانزای فصلی کلی کیف می کند!ولی خوب ما واکسن فصلی زده ایم!بععععععععله!(آیکون دلتون بسوزه!زبان)

واما!راستش چند روز پیش می خواستم درباره این موضوع بنویسم ولی دیگه این سرماخوردگی نذاشت از اونجایی که ما از فیزیوپات فقط بیمارستانش رو عرض کردیم،گفتیم این بار بیاییم از خاطرات کلاسهایمان هم تعریف کنیم!

اون موقع ها که انتخابات بود و........یک روز استاد ........یک چند تا نمودار نشون می داد.بعد به بچه ها گفت.بچه ها این نمودارها شما رو یاد چی میندازه؟!بچه ها یاد نمودار احمدی.........!استاد:هییییس!حرف 30یا30 نزنین!نگران بچه ها:گاوچران

این کورس ..... هم جالبه!استادش همیشه آخر هر جلسه از یکی از دانشجویان داوطلب!! می خواد بیان از خودشون بگن وپیشنهاد و........اولین بار که یکی اومد سخن بگه!استاد به دانشجوی مذکور!گفت چه پیشنهادی دارین؟یکی از بچه های کلاس از اون طرف گفت استاد وقتش رو بیشتر کنین!زبان

کلاس .... از همه جالب تر بود ماجراش!استاد ... استادی هست که خیلی با ابهت هست وسر کلاسش بچه های کلاس ما که اصلا آروم وقرار ندارند!نمی تونند حتی نفس بکشند!اون روزهم اون قسمت از دانشکده رو داربست زده بودند!(ما موندیم داشتند اون بالا چی کار می کردند؟ متفکر)کنار یکی از پنجره های کلاس ما(یا به تعبیر جلوی پنجره) یک نردبان بود و حالا ماجرا!

فکر کنین سر چنین کلاسی باشی!بعد ببینی همه دارند زیر زیرکی می خندند! به یکی از دوستان کنار دستی ماجرا چیه چرا بچه ها می خندند!دوستم! خنده من:تعجبهمه هم به پنجره نگاه می کردند!(مدیونین اگه فکر کنین حواسشون به کلاس نبود!زبان)ما هم هی به پنجره نگاه می کنیم خدایا چیه مگه!سوال

خلاصه دیگه منصرف شدیم در حال گوش دادن به درس( یک نیم نگاهی به پنجره!زبان)خلاصه دیدیم!ناگهان یکی از بالا از روی نردبان چسبیده به پنجره اومد پایین!(فکر کنین از طبقه چند!)ماها!خنده(البته شاید برای شما خنده دار نباشه باید می بودین می دیدین چه طور صحنه ای بود مثل اینکه یکهو یکی از طبقه ......ازجلوی پنجره بره پایین!) خلاصه! ما هم با نگاه های استاد!عصبانیدیگه اصلا به پنجره نگاه نکردیم عین بچه خوب داشتیم درس گوش میدادیم که همون موقع یک عدد فرغون!از طبقه بالاتر از جلوی پنجره  همچین با سرعت نور رفت پایین!اول همچین صدایی اومد!! که کل کلاس وحشت کرد!استرس بعد همه:قهقهه استاد!عصبانینههه دیگه! بچه های کلاس که ترسیدند استاد الآنه که حال همه رو بگیره دیگه درس گوش میدادند یک نیم ساعتی گذشت!که ناگهان یک عدد سطل(از اونهایی که توش سیمان می ریزند!) از طبقه N ام!پرت شد پایین!دقیقا کنار کلاس ما!صدایی در حد انفجار!ماها در حد انفجار! قهقهه استاد:گریه(البته در دل وگرنه استاد ما مغرورتر از این حرفهاست!)خلاصه بعد اون دیگه اهمیت ندادیم ولی نمی دونین که!هر چی اضافه بود مینداختند پایین!از مرمر وسیمان و... وهمینطور صدا پشت سر صدا!بیچاره استاد!ما که صداش رو نشنیدیم!فقط لبخونی کردیم!زبان