کودکی
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧   کلمات کلیدی: ادبی

سلام این مطلب درباره کودکی .یادش بخیر!

کودکی............

 بر درخت اقاقیا تکیه می‌دهی 

و برگها می ریزند

 برگها کوچک و زرد پناهت می‌دهند

 ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید

 و پنجره هایی که هر روز با  حجم تنهـایی آدم

 شکلی دوباره می گیرند

 با شانه‌های خمیده تکیه می‌دهی و نگاه می‌کنی

 صدای تابی که آرام، می‌آید و می‌رود

 می‌آید و می‌رود...........

 کودکی تاب خورده است و رفته است

 با گیسوانی لرزان در باد....و تو

 تو هنوز نگاه می‌کنـی به رد گامهایی که بر شن‌ها دویده اند

 بر شن‌ها می‌دوی امَا،امَا کودکی باز نمی گردد!!!

 بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!

 

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم .

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگرفریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

کودکی نسیم دلنوازی بود وگذشت...

این یک شعر از قیصرامین پور هست حیفم اومد نذارم:

 

 

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود