نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط : پزشک سر زنده

امشب، میوه سربسته حرف هایمان را روبه روى هم مى گذاریم

تا طعم شیرین دوستى را به کام زمستانى روزگار بچشانیم . . .

شب یلدا بر همتون مبارک

خوش باشینقلب

برچسب‌ها: مناسبتی شاد
نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ توسط : پزشک سر زنده | دسته :

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٤ ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط : پزشک سر زنده

از دسته افرادی ام که اگر اولین بار مریض رو دیده باشم.چون رفتارم با همراه مریض وخود بچه معمولا خوبه هر ساعت از روزی که دیده باشم.بعدا تو بخش هم ببینم مادرشون رو.به من سلام می کنن.گاهی سوال می پرسن از بچه شون.که اگر بدونم می گم.اگر ندونم هم ارجاع می دمشون.مخصوصا در مورد مریض هایی که اینترنشون تو بخش خودمم.تو بخش وقتی می بینم دوست دارم،مادر مریض رو با حالت عمل سوال نبینم.واگر احساس کنم سوالی می خواد درباره مریضش بپرسه یا نکته ای اضافه کنه.چند ثانیه صبر می کنم اگر نگفت خودم پیش دستی می کنم وواضح ازش می پرسم.کلا دوست دارم مادر بچه توجیه باشه.

راستش از زمانی که نمره واسم ارزشش رو از دست داده تو بعضی بخش ها به دلایلی!.بیشتر به هدف پزشکیم فکر می کنم.بر خلاف بعضی ها اهدافمو می دونم حالا چقدر تو مسیرشون گام بر میدارم نمی دونم.ولی شاید لازمه گاهی اوقات بین هیاهوی مریض ها وهمراهاشون، کشیک های پیاپی،کارهای بخش،درس وحتی غرغرهای خود ودیگران بخاطر سختی کار..... یک لحظه بگی استاپ.عین فیلم ها که همه چی از دیدت محو می شه وتو می مونی وخودت.همین جا یه لحظه،فقط یه لحظه برپسی.من واسه چی اینجام.هدفم از پزشکی اصلا چیه.

وقتی همراه مریض ازم می پرسه واگر بدونم توضیح می دم.فقط به مریض نیست که کمک می کنم.خودم هم احساس آرامش می کنم.چون اصلا دلم نمی خواد جای کسی باشم که اون رو با کلی علامت سوال رهاش می کنن.خیلی ها می پرسن هدف از پزشکی خوندن چیه؟!این رو شما نباید از من پرسین این رو باید روراست از خودتون بپرسین.

چند وقت پیش سر کشیکم یه بچه بود با اسهال،استفراغ اومده بود.تو بچه ها باید اینطور مسائل جدی گرفته بشه چون بچه ها حساسن زود بدحال می شن.میشه گفت از ساعت یک شب تا 8 صبح تمام اوردر هاش رو من گذاشتم با اینکه من از شب 12-6 صبح کار بخش نبودم.اما احساس کردم که بیشتر در جریان مریضم. چند روز پیش وقتی کوچولوی تا اون حد بحال رو،سرحال دیدم.طوری که گوشی پزشکی رو محکم گرفته بود نمیذاشت معاینه اش کنم درتلاش من.فقط لبخند ملیحی می زد وجیغ می زد که یعنی عمرا بذارم.خنده ام گرفت.همین واسم یه دنیا ارزش داشت.اما وقتی اینترن دیگه گفت مادرش اسمتو پرسید.به شوخی گفتم واسه چی؟من حوصله کشیک اضافه ندارمازباننیشخند بعد دیدم مادرش به مسئول بخش واسم تشویق نوشته.هر چند واقعا لازم نبود این کارها ولی قدرشناسیش واسم خیلی ارزش داشت.

نمی دونم بقیه چطور هستن.ولی من دوست دارم وقتی از بیمارستان می رم بیرون.خیالم راحت باشه که همه چی اونطور که باید باشه هست.کسی رو با علامت سوال رها نکرده باشم.همه کارهامو انجام داده باشم.واسه اینترن های کشیک کاری نذاشته باشم.خلاصه با خیال راحت برم.وراستش رو بخواین دیگه واسم مهم نیست که کسی به زحمتم ارزش قائل میشه یا نه.که واسه دیگران اصلا فرقی هست یا نه.که حتی همراه مریضم هنوز بهم می گه پرستار.واسم تنها مهم اینه که خودم از خودم راضیم.همین وبس

وقتی می رم خونه.با تمام خستگی شدیدم وقتی مامانم زنگ می زنه.حتی با چشمهای بسته از خستگی هم باهاش حرف می زنم.دوست دارم واسه خونوادم وقت بذارم.دوست دارم زندگیم همش مریض نباشه.شده کشیک هام رو جابجا کنم وسخت ترش کنم.اینکار رو می کنم ومی رم خونه پیش خانواده ام.

امیدوارم یه ذره وقتم آزاد بشه وبرم دنبال علائق غیر پزشکیم.

واسم مهم نیست از 24 ساعت روزم چند ساعت بیمارستانم،چند ساعت اصلا بیدارم!واسم مهمه که همون چند ساعت هم به میل خودم رفتار کنم.حتی اگر قرار باشه ناهار شام رو با هم بخورم!درسته منم گهگاه فکر می کنم که پزشکی باعث میشه نتونی اون طور که واقعا دوست داری زندگی کنی.بعضی ها ازت دل آزرده میشن فکر می کنن کلاس میذاری می گی وقت ندارم.آخولی رشته ما همینه!هر کی میخواد با ما در ارتباط باشه باید با رشته مون هم کنار بیاد.مژه

 پ.ن:الآن یه اینترن سرماخورده وتب دار نشسته روبه روتون.وازتون می پرسه این گوگل ریدر چرا وا نمیشه؟اصلا جیمیل چرا؟!سوالزبان

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٤ توسط : پزشک سر زنده | دسته :

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢ ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط : پزشک سر زنده

یه بار یه بچه خردسالی رو آورده بودن بیمارستان.

زمان زیادی نگذشت که بچه مرگ مغزی شد.پدر ومادرش اصرار داشتن که اعضای بدنش رو اهدا کنن.خیلی دل می خواد.مرگ فرزند اینقدر جگرسوز هست که حتی فکر کردن به اهدا هم واسه خیلی ها سخت هست.تیم پیوند هم از یه بیمارستان دیگه راه افتاده بودن.کشیک بودیم که صدای دعوا میومد ظاهرا پدربزرگ بچه به شدت مخالف بودن واجازه نمی دادن.درگیری طوری بالا گرفت که اومدن تیم اهدا هم کنسل شد.ما فکر کردیم احتمالا بابا ومامان بچه با مخالفت اطرافیان کوتاه اومدن.کشیک تموم شد فرداییش.بچهه نبود.پرسیدیم،متوجه شدیم که بابا ومامان بچه خودشون مستقیما بچهه رو برای اهدا بردن اون بیمارستان!

راستش عزم راسخ بابا ومامان یه بچه خردسال واسه اهدا در مقابل مخالفت اطرافیان

واقعا دل دریایی میخواد.

کشیک بودم.بچه مبتلا به یه سندرم نادر ژنتیکی بود.شب های اول محرم بود واز داخل اتاق صدای نوحه میومد.مادرش به من گفت خانوم دکتر باز هم بچه دار بشم؟؟ چقدر احتمال داره بچه دومم هم مثل اولی بشه؟گفت:می گن تا 18 سالگی نمی رسه.درسته؟ نمی دونستم.فقط بهش گفتم از دکترش بپرسناراحت

این روزهای محرم،نزدیک به تاسوعا عاشورا.بچه هایی که میارن از نوزاد تا بزرگتر همه یا لباس سبز یا لباس سیاه منقوش به نام امام حسین،حضرت علی اصغر و .... پوشیدن.سربند یا حسین و... زدن،روسری سبز یا چفیه زدن.خلاصه خیلی خوردنی شدنماچ اصلا این روزا بیمارستان یه حال وهوای دیگه داره.

امیدوارم به حق این شبای عزیز،کمتر پدر ومادری رو بخاطر مریضی بچه هاشون گریون ببینیم وکمتر بچه ای رو در رنج مریضی.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢ توسط : پزشک سر زنده | دسته :