واقعــــــا؟!:دی (خاطره بخش ...مسمومیت)
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱   کلمات کلیدی: خاطرات بخش داخلی-مسمومیت

مریض یه دختر جوونیه  بهم می گه من چند بسته از فلان قرص ها رو با هم خوردم!از دسته داروهای روانپزشکی.بهش می گم اولین بار خود کشی کردی؟می گه من خودکشی نکردم که!من فقط چند بسته قرص رو با هم خوردم!

 یه مریضی بود چند تا قرص رو که الآن یادم نیست چی بود رو با هم خورده بود داشت تعریف می کرد واسه مریض کناری.که آره یک دفعه عصبانی شدم شیشه های خونه رو آوردم پایینو و.... بعد دکتر اومد به دکتر برگشته می گه دکتر من احساس می کنم الآن آروم نیستما!!

تصور کنید در جنگل در حال قدم زدن هستین بعد یکهو یه چی می چسبه به گردنتون تا سرتون بر می گردونین می بنین یک مار کبری در حال رفتنه!بعله بعله کی گفت تو ایران مار کبری پیدا نمیشه؟!شیطان

یک چند تا حرفم بزن قرص های روانپزشکی برای مریضش با تجویز پزشک خوبه ولی  زیاد خوردنش خطرناک هست شدید حتی بعضی از دسته داروهاش همون چند عددش هم خطرناکه.خلاصه اینکه برای وانمود کردن به خودکشی اصلا راه خوبی نیستن.تازه زیاد از حد خوردنش باعث می شه تا مدتها عوارض رهاتون نکنه!از ما گفتن بود.اصلا خودکشی چیه آخه!!

در مورد نیش زدن مار سعی کنین اون قسمت رو از یک خورده بالاتر از محل نیش زدگی ببندین وخلاصه زود ببرین دکتر

فردا روز پزشک هست من این روز رو به پزشکان محترم ایران زمین تبریک می گم.مخصوصا دوستان خودممژه

بیمارستان مجازی  بروز شد

خودمونی نوشت:می گما می ترسم من زود بروز می کنم بدعادت شین شماهازبان دقت کردین آدم وقتی کلی کار سرش ریخته درس هم داره بیشتر حس بروز کردن وبلاگ دارهزبان

دوستانی که تو ختم قرآن شرکت کردن کم مونده به عید فطرها!از دوستانی که جزئشون رو تموم نکردن کسی هم بخواد جزئش رو با یکی از بچه ها قسمت کنه.ثواب داره ها!


 
شب ..... + معرفی یک سایت خیریه
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠   کلمات کلیدی: تسلیت ،مناجات

امشب سر مهربان نخلى خم شد         در کیسه نان بجاى خرما غم شد
در کنج خرابه ها زنى شیون کرد           همبازى کودکان کوفه کم شد . . .

 معرفی سایت:یه سایتی هست برای کمیته امداده یه قسمت داره که می تونین بصورت اینترنتی واز طریق کارت بانکهای عضو شتاب به کمیته امداد کمک کنین نیتون که به چه کسایی دقیقا می خواین کمک کنین رو هم می تونین انتخاب کنین.حرف دیگه ای نمی زنم وظیفه ام فقط معرفی این سایت بود.دیگه بقیش با خودتون.این هم قسمت مربوطه

پ.ن:پست قبلی تقریبا جدید هست.و به تمامی نظرات تا این لحظه جواب داده شده

پ.ن:بچه ها امشب شب قدر هستا حیفه از دست ندین

انیس قلب خود تنها خدا کن                   خدا را در دل شبها صدا کن

ز خوف حق چو اشکی را چکاندی       به حال این رفیقت هم دعا کن . . .مژه


 
من وقلب!(خاطرات اکسترنی-پست رمز دار)
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات بخش قلب
 
تیتراژ آغازین (توضیحی)
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧   کلمات کلیدی:

سلام به دوستان.امشب ساعت ده به بعد احتمالا پست خاطراتی میذارم.این پست هم تیتراژ شروعه:دی  نه شوخی کردم چون اون پست رمز دار هست احتمالا.برای همین خواستم یه توضیحی بدم.اگر رمز دار باشه رمز رو به دوستان خواننده این بلاگ که بشناسم می دیدم و اینکه فقط به اونهایی که خودشون بفرمایند رمز میخوان،رمز می دم.وقت کافی برای اینکه تک تک بیام رمز بدم رو ندارم هم اینکه می ترسم دوستی رو از قلم بندازم.

ودیگه اینکه احتمالا اون وبلاگ گروهی رو تا یکشنبه (حداکثر):دی  بروز کنم.شاید براتون جالب باشه.نگین نگفتیچشمک

خلاصه اینجوریازبان

دوستان لطفا همه آدرس بلاگ یا ایمیل بذارنا!

 

توجه:من انبوهی از نظرات رو از حالت عمومی به خصوصی تغییر دادم دوستانی که با ایمیل رمز می خوان نظرتون خصوصی شده تا بتونم واستون رمز بذارمعینک

بعدنوشت:دوستای خوبم شب قدر بچه های وبلاگی رو از یاد نبرینا!قلب من امتحان سختی دارم.چرا؟!ناراحت


 
حلقه گمشده جامعه پزشکی و........
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢   کلمات کلیدی: وبلاگی ،درد ودل ،پزشکی

سلام.بهمگی.امروز روز خوبی نبود برام بیخیال.قرار بود پست خاطرات پزشکی پست بعدی باشه ولی بذارین بمونه واسه هفته بعد.باشه؟

روز اولی که وارد دنیای مجازی شدم نمی گم هدف نداشتم داشتم ولی هدف دراز مدت بود حالا چی بود بماند قبل از اینکه وبلاگنویس بشم وبلاگ بچه ها رو می خوندم فقط پزشکی نه! کلی بود دیگه. مخصوصا سال بالاتر از خودم ها که بعد از وبلاگنویس شدن هم هنوز با بعضی هاشون وبلاگهای همدیگه رو می خونیم وبلاگنویس که شدم خوب دوست داشتم با همه ارتباط خوبی داشته باشم چه پزشک چه غیر پزشک چه سال بالایی چه سال پایینی می دونین بین ورودی ما به بعد خیلی سال بالایی پایینی معنی نداره نمی دونم ماها چون فاصله سنی مون کمتره هیچ وقت به چشم سال بالایی سال پایینی همدیگه رو نگاه نکردیم.برامون این مرز بندی ها نبود وقتی وارد دنیای مجازی شدم دلم می خواست هم دوستای پزشک داشته باشم هم غیر پزشک می دونین دنیای حقیقی من اینطوریه.من هیچ وقت از کسی نپرسیدم رشته اش چیه یا هرچی کلا اهل سوال شخصی پرسیدن نیستم مگر اینکه خود اون فرد اجازه بده یا بگه.شاید تو دنیای مجازی هم این رو دوستان نزدیک متوجه شده باشن. برای همین سعی کردم ومی کنم چه تو دنیای واقعی چه مجازی با همه خوب باشم چه کم سن چه با سن زیاد چه پزشک چه غیر پزشک.ولی یه چیزی هم دوست داشتم دست کم بین بچه های پزشکی باشه اینکه هممون صرف نظر مقطعی که هستیم بیایم وبلاگهای همو بخونیم تجربیاتمون رو بهمدیگه منتقل کنیم.در مورد بچه های هم سن یا سال پایین تر از من همیشه بوده ولی بچه های سال بالاتر مخصوصا دیگه مقاطع خیلی بالاتر خیلی کم بوده البته هستن ومی تونم نام ببرم دوستان متخصص رزیدنت وپزشکی که لطف می کنن وبلاگم رو می خونن یا وبلاگ خیلی از بچه ها دانشجوی پزشکی رو.می دونین اون موقع ها که دوره علوم پایه پزشکی بودم وقتی وبلاگ دوستان اکسترن وخاطراتشون رو می خوندم برام جالب بود می گفتم یعنی میشه منم اکسترن شم؟!من بعد این مدت می دونم اغلب خواننده هام حالا همه رو نمیشه پیش بینی کرد بعد خوندن خاطراتم پستهام چه حسی بهشون دست می ده دوست داشتم هنوز هم مثل قبل از وبلاگنویسیم بود دوستان مقاطع بالاتر مشارکت بیشتری داشتن  باید قبول کنیم این حلقه کامل نشده نمی دونم شاید یه چیزی این وسط هست که دو طرف نمی تونن اونطور که باید وشاید اون همبستگی رو داشته باشن شاید تفاوت سنی شاید نوع تفکرات فرق داره.شاید اونها یک نوع دیگه پستها رو می پسندن.وقتی که رفته به رفته کمتر می شه.نمی دونم....

ولی دوست داشتم نه توقع.دوست داشتم اولا بین همه دوستان چه پزشک چه غیر پزشک این موضوع وجود داشت دوما بین دوستان پزشک ودانشجوی پزشکی این همبستگی بود این خوندن وبلاگهای همدیگه راهنمایی کردن بزرگترها به کوچکترها.می دونین همونطور که من به دوستی که در مقطع پایین تر از من هست راهنمایی می کنم دلم می خواد دوستان سال بالاتر این لطف در حق من کنن وبقیه در .... واین زنجیر این حلقه ما محکم محکمتر می شد  واین حلقه دیگه کل رشته ها رو می گرفت .طوریکه یکهو به خودمون میومدیم می دیدیم یک وبلاگ رو جمع زیادی از دوستان صرف نظر از رشته، سن ،با هم ،کنار هم می خونن

پ.ن:بی خیال!این روزها دونستم که من اصولا بهتره بلند پروازی نکنم.افسوس وقتی کسی که پزشک هست به دیگری می گه تو یک دانشجوی پزشکی هستی و نمی تونی سرماخوردگی رو هم تشخیص بدی ویادش می ره خودش هم یک روزی دانشجوی پزشکی بوده ویادش می ره این دانشجوی پزشکی هم روزی اگر عمری باشه پزشک می شه وقتی ما هنوز نمی تونیم حرفهای همدیگه رو درک کنیم. فکر کنم زیادی خیالاتیم که فکر می کنم می تونیم این حلقه رو کامل کنیم.خوشحالم دوستان پزشک ومتخصصی دارم تو دنیای مجازی وواقعی که خیلی خوبن وهر وقت پزشکان مثل پزشک جمله مورد نظر حرفی می زنن همیشه می گم پزشکها،متخصصین خوب زیادی داریم که رفتارشون با دانشجوهای پزشکی چنان خوب هست که رفتار بعضیها از یاد آدم بره.

یک مطلبی هم بگم همه ما بچه بودیم مدرسه رفتیم ابتدایی راهنمایی.... دانشگاه ولی نمی دونم چرا بعضی اوقات یادمون می ره این مسیر رو ما هم رفتیم ما هم یه شبه به جایگاه الآنمون حالا هر چی که هست نرسیدیم.زحمت کشیدیم پس برای زحمت دیگران هم ارزش قائل شیم.

پ.ن:من نمی گم این ارتباط وهمکاری پزشکها ودانشجویان پزشکی اصلا نیست که هست وخیلی خوبه ولی من دوست داشتم بهتر از این بود چون می دونم که می تونست باشه امیدوارم در آینده باشه.نمی دونم این حرفها رو واسه چی زدم.بی خیال خواستیم که گفته باشیم

شاید بعضی از دوستان بیان بگن تو یک جای عموم این حرفها رو نباید می زدی.ولی خوب من خواننده های وبلاگم رو صرف نظر ازسن ،رشته شون دوست دارم و وبلاگم رو به هر جای دیگه این دنیای مجازی ترجیح می دم.نظرات رو بستم.چون یه حرفی بود که دلم می خواست بزنم.همین.با این حال خواستین تو پستهای قبلی نظر بدین.درمورد بچه های پزشکی بد نگینا.من خودم دانشجوی پزشکی امزبانالبته من خواننده های فهیم وبلاگم رو خوب می شناسم.فدای همگی.شب بخیر.

جزء تموم شده ولی اگر دوستی  واقعا علاقه منده شرکت کنه.اعلام کنه من طبق حرفی که قبلا زدم توافقی با بعضی دوستان جزء های انتخابی شون رو نصف می کنم.نظرات رو هم به تدریج جواب می دم تا هفته بعد.

بعدترنوشت!:خوب دیگه پیش بینیمون درست از آب در نیومد.همچنان شکیبا باشین به هر حال این هفته حالا روزش معلوم نیست بروز می کنیم:دی خجالت


 
اولین روز ماه رمضونی مرداد +همچنان دعوت به ختم قرآن
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱   کلمات کلیدی: روزنوشت ،ماه رمضونی

سلامی به گرمای آفتاب البت به سوزانندگیش نهزبان یعنی نمی دونین من این اولین روز ماه رمضون چه مشقتی کشیدما:دی دیشب دیر خوابیدم هنوز نخوابیده دیدم این زنگ موبایل تخ تخ می کنه که پاشو سحره.منم می گم کجا پاشم بابا من همین الآن خوابیدم.خلاصه داشتم به خودم تلقین می کردم بخوااااااااااب بخواااااااااااب وقت داریشیطان زبان که همین لحظه زنگ بلند موبایل خورد ومامان جان بود خولاصه بیدار شدیم یک چی خوردیم یه چای وخرما هم روش.فکرکن!هنوز اذون تازه داده بود این معده من داشت خودشو می کشت بابا همین الان اینهمه غذا ریختم اعتراض نکنی.بذار یک ساعت بگذره آخه!!خولاصه بعدش هم نتونستم درست بخوابم چون صبح می خواستم برم بیمارستان.رفتم بیمارستان ظهر برگشتم اینقدر گرسنه ام بود بعد ما کاملا اوریانته بودیم به زمان مکان.می دونستیم کاملا روزه ایم!شیطانزبان دیگه گشنگی وتشنگی رو مخصوصا تحمل کردیم!آخه من اون موقع که نوجون بودم یکبار روزه گرفتم بعد یادم نبود روزه ام رفتم یه پارچ آب سر کشیدم بعد تازه یادم افتاد روزه ام.خسته نباشم واقعا:دی البته من روزه ام باطل نشدا.منظورم اینه که آره دیگه این مغزما حواسش جمعه یادش نمی ره روزه هست ما بریم یه آبی یه چی بخوریم!قهقههتو این گرما مردیم بخدا!نفس نمیشه کشید.فکر کن حدود 16-17 ساعت تو این گرمای وحشتناک ادم نه هیچی بخوره نه بنوشه!اون هم من که برمی گشتم اول یه لیوان آب نوش جان می کردم تازه دم به ساعت گشنه ام میشد!زبانواقعا ببین اون آدمهایی که تو افریقا گرسنگی مزمن دارن اون بچه ها چی می کشن!ناراحت آقا می گن خواب روزه دار عبادته.بعد ما همش میخوابیم خواب می بینیم یا از گشنگی زیاد از حال رفتیم یا همش غذای خوشمزه می خوریم!تو رو خدا سطح خواب ما رو باش!خیر سرمون روزه داریم!زبانخجالت الانا هم باید بریم کلاس تو این گرما.ابرو بعد تازه باید برگردم بیمارستان نمی دونم می رسم به افطار.به نظرتون تو بیمارستان چایی پیدا میشه من بعد اذون روزه مو باهاش باز کنم؟هااان یکی اون ساعت رو بده ببینم به اذون چقدر مونده؟یولخجالت

پ.ن:آقا نگین این چقدر بی جنبه هست یه روزه گرفته ها.نگفتین که؟نگرانزبان

پ.ن:حالا پست بعدی  خاطرات پزشکی باشه.چی میشه مگه والاخجالتزبان قسمت جواب دهی نظرات باز نمی شه تقصیر من چیه؟خجالت تا آخر هفته اگر قسمت جواب دهی باز شد همه رو جواب می دم.

توجه:پست قبلی دعوت به ختم قرآن هستا.یادتون نره.بعضی دوستان سوال پرسیدن باید بگم تا یک روز مونده به عید فطر وقت دارین جزء انتخابی تون رو بخونین.لطفا هر وقت خوندین بهم اطلاع بدین بنویسم خونده شده.خواهشا زودتر از آخرین مهلت بخونین که ما هم دچار استرس نشیم خوخجالت هر دوستی نتونست به هر دلیلی بخونه.بی رو دربایسی بگه.مرسی از همگی همچنان جزء باقی مونده که ایشالله با مشارکت بقیه دوستان انتخاب شه ختم قرآنمون نیمه نمونه.

خوب دیگه ما هم بریم کلاسمون دیر نشه.خداحافظ همگی.قلببای بایتو این روزهای گرم ماه رمضونی با دل های پاکی که همگی دارین من وخواننده های اینجا رو از دعای خالصانه تون بی نصیب نذارینمژه

بعدنوشت:از این لحظه به بعد تمامی نظرات حاوی توهین حالا هر توهینی رو پاک می کنم هر کسی هم باشه حتی اگر شونصدتا سوال کرده باشه ویا خواهش کنه به سوالاتش جواب بدم توهین کرده باشه پاک می کنم به نظرم کسی که هنوز یادنگرفته چطوری باید حرف بزنه همون بهتر که نظر نده.من مخالف انتقاد نیستم انتقاد یا نظر مخالف یا نظر موافق هرچی باشه استقبال می کنم من از توهین بدم میاد می شه بدون توهین کردن هم انتقاد کرد هم نظر مخالف داد.تو زندگیم سعی کردم ومی کنم به کسی توهین نکنم به کسی هم اجازه نمی دم به من توهین کنه!دمکراسی این نیست که هر کس هر حرفی حتی توهین آمیز رو بزنه دموکراسی یعنی اینکه کنار هم با احترام نظر مخالف یا موافق بدیم!

بعدنوشت خطاب به انتخاب کنندگان جزء های قرآن کریم:آیا دوستی حاضره جزء ش رو با دوست دیگه ای نصف کنه؟اونهایی که موافقن صریح اعلام کنن تا اگر کسی اومد من بدونم.این رو هم بگم هرگونه تغییر در جزء های انتخابی تون رو حتما بهتون اطلاع می دم.(به اونهایی که اجازه بدن اونهایی که می خوان تنهایی بخونن با جزء شون کاری ندارما)


 
نام نویسی برای ختم قرآن سی جزء در ماه مبارک رمضان
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸   کلمات کلیدی: مناجات

 سلام.شب همگی بخیر.اول عرض کنم قسمت جواب دهی نظراتم باز نمی شه که به بقیه نظرات جواب بدم  با عرض شرمندگی.راستش تعداد دوستانی که اعلام آمادگی کردن کمه هنوز.ولی خوب یه دوستی می گفت اگر به درستی کاری ایمان داری شروع کن بقیش رو بسپر به اون بالایی.رو این حساب از همین حالا نام نویسی رو شروع می کنم فعلا هر کس می تونه یک جزء انتخاب کنه اگر تعداد دوستان زیاد شد جزء رو به چند حزب کم می کنم تا افراد بیشتری بتونن مشارکت کنن در هر حال.حالا ما همون سی جز ء رو داشته باشیم خیلی نریم تو رویازبان پس هرکسی می خواد جزء دلخواهش رو بگه.جزء تکراری انتخاب نکنین وفقط یک جز.

پ.ن:پست قبلی نیمه جدید هستزبان

توجه توجه:اسامی دوستان وجزءهای انتخابی

سمیه(پرستارکوچولو).............جزء1

مرجان(....lon3ly) ................... جزء 2 »»»»»»خوانده شد

سلمه....................................جزء 3 »»»»»»»خوانده شد

نازنین مامان فاطمه................ جزء 4

 عاطفه .................................جزء 5 »»»»»»»»»خوانده شد

سپیده ................................. جزء 6

پرستار ازاد قم.............................جزء 7

 

چوب کبریت .................................جزء 8

نسترجهان....................................جزء9 »»»»»»»»خوانده شد

سحر.........................................جز 10 »»»»»»»»»خوانده شد

کتیبه.......................................جزء 11 »»»»»»»»»»خوانده شد

   اسما..................................  جزء 12

alone  ................................. جز 13»»»»»»»»»خوانده شد

. (این اسمه ها:دی) ............. جزء 14»»»»»»»»خوانده شد

  فروغ.................................. جزء 15  »»»»»»»»خوانده شد

سهراب................................... جزء  16 »»»»»»»»خوانده شد

 باران.................................... جزء 17

شوهر آبانه.................................جزء 18 »»»»»»»»»خوانده شد

DR ELI...................................جزء 19

 »»»»»»»»»»»خوانده شد

مهدخت.......................................جزء 20»»»»»»»خوانده شد


فلفلی......................................جزء 21 »»»»»»»»خوانده شد

 الهام.........................................جزء22

 لولو ....................................... جزء 23»»»»»»»»»خوانده شد

khanumdoctor.............................جزء24

زهرا............................................ جزء 25

 دکتر میم......................................جزء 26

  یک دانشجوی پزشکی....... جزء 27 -از اول حزب 1 تا وسط حزب1»خوانده شد

دکتر خوش خط.(.. amir_la)..............جزء 27 از وسط حزب 1تا آخر حزب 1

نانا................................................جزء 27-حزب 2»»»»»»خوانده شد

الهه...............................................جزء 27 حزب 3

1 دانشجو........................................جزء 27 از اول حزب 4 تا وسط حزب 4

سارا(s.ranaee) ...........جزء 27 از وسط حزب 4 تا اخر حزب 4»»»»خوانده شد

آبانه ...................................... جزء 28

 امیر (1357 )  ........................  جزء  29 »»»»»»»خوانده شد

  نیلوفر  ............................... جزء 30  »»»»»»»»»خوانده شد

یکی از دوستان پیشنهادی داده اگر همه شرکت کننده ها موافقن اجرا کنیم:

پیشنهادشون اینه هر کسی که جزء رو می خونه بیاد واون قسمتی که بیشتر به دلش نشسته قشنگ تر بوده خلاصه براش شاخص بوده بیاد بگه.نظرتون چیه؟

توجه:باز هم تاکید می کنم اگر تعداد شرکت کننده ها بیش از جزء ها شد توافقی با بعضی دوستان شرکت کننده بعضی جزء های توافق شده  رو به حزب تقسیم می کنیم تا حداکثر دوستان بتونن شرکت کنن یادتون باشه هر چه تعداد بیشتر باشه اجرش هم بیشتره احتمالا.در کار خیر دست ودل باز باشینچشمک


 
آشپزی وما-ما وآشپزی
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥   کلمات کلیدی: شخصی

سلام به روی ماه همگی.خوبین خوشین.دلم تنگ شده بود واسه اینجاو دوستان گلقلب من روم نمیشه بهتون نگاه کنمبازندهولی خو وصف حالمو گفتم تو پست قبل.حالا بگذریم از اینا.قدیما وقتی می گفتن دختر بعدش می گفتن حتما آشپزی بلده.الآن ولی دیگه کمتر کسی فکر می کنه دختر هم باید  آشپزی بلد باشه!زبان واما خودم

قبل از اینکه بیام دانشگاه پا تو آشپزخونه نمیذاشتم مگر برای خوردن:دی یعنی بگو یه نیمروه هم پخته باشم یادم نمیاد دیگه خیلی افتخار می دادم می رفتم غذای مامان جان رو بهم می زدم!!یعنی دست خودم نبود اصلا بوی غذای در حال پخت اذیت می کرد منو.فکر کن یکی با این شرایط بشه دانشجوی غیر بومی!!طبیعتا من هم مثل همه دانشجوهای غیر بومی دست به دامان سلف سرویس دانشگ=اه شدم ولی همه روزها کلاس نداشتم حوصله ام نمی کشید مثل بعضی ها بچه ها به قول خودشون بخاطر شیکم پاشم برم دانشگااه!از بیرون هم هر چقدر غذا بگیری دیگه بعد یک مدت نمی تونی بخوری!

خولاصه ترم دوم که شد همون غذای سلف رو هم نمی تونستم بخورم یعنی سه بار تا مسمومیت رفتم بعدش کلا نخوردم دیگه دیدم نمیشه که آدم گشنه بمونه واینگونه شد دست به دامان مامان جان شدیم!من همه غذاهایی که بلدم رو تلفنی یاد گرفتم یعنی مثل بعضی ها که می مونن کنار دست مامان جانشون نبودم که!مثلا مامانم می گفت فسنجون اینجوری می شه من تصور می کردم می پختم!خندهروزهای اول کاغذی که نوشته بودم رو میذاشتم جلوم یخورده درست می کردم می پریدم بقیش رو می خوندم ادامه می دادم به قول بچه ها آب را اضافه می کنیم وقتی قل قل کرد ..........قهقهه

جالبیش اینه بعد از مرغ واینا اولین غذای رو که یادگرفتم وپختم خورشت قیمه بود جالب ترش این بود که من اصلا قیمه خوشم نمیومد قبل اینکه بیام دانشگاه نمی خوردم حتی ولی خوب دیگه جزو اولین غذاهایی که پختم بود والآن هم می خورمش! البته همه غذاها راحت نبودا یک دوباری خراب می کردم ولی خوب باز هم می پختم.بابا گشنگی این حرفها رو نمی شناسه که!زبانراستش من هیچ وقت به آشپزی علاقه نداشتم کلا ذوق اینکه مثل بعضی خانوم ها بیام آشپزی کنم وچه می دونم شیرینی های رنگارنگ و.... رو ندارم!شاید یکی از دلیل هاش اینه که دیگه اینقدر خسته میام انرژی نمی مونه!آشپزی انرژی هم می خواد دیگه!ولیا همیشه وقتی فکر می کنم بومی بودن خیلی بهتره با خودم می گم یه دانشجوی پزشکی تو اگر بومی می شدی به پشتوانه غذای خوشمزه مامان عمرا غذا پختن رو یاد می گرفتی واینگونه شد که ما یه چیزهایی ای بلدیم واز گشنگی نمی میریم!زبان

بچه خوبی باشید بیاین اگر تجربه مشابه دارین از آشپزی یاد گرفتن که حتما دارین بگین من هم دوست دارم بشنوم خوبازنده

پ.ن:به تمامی نظرات پستهای قبلی جواب داده شده اگر نظری جواب نداره حتما ندیدم پس بفرمایین تا جواب بدم

پ.ن:دوستان دوست دارین این ماه رمضونی هم ختم قرآن داشته باشیم؟اگر آره اعلام کنید کیا دوست دارن بخونن بدونم تعداد چقدر هستمژه