خودشیفتگی:دی
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳   کلمات کلیدی: اجتماعی

سلام.خوبین خوشین چه می کنین؟دیگه داشتم می رفتم با بهار سال بعد بیام!!زباناینجا رو چه گردوخاکی گرفته!!آخ امشب می خوام در مورد خودشیفتگی بگم.

هیچ کس با این واژه بیگانه نیست!کلا خودشیفتگی نرمال چیز عجیبی نیست وتاحدی طبیعی هست البته به نظرم نباید براش واژه خودشیفته رو استفاده کرد ولی چون دیگه رایج شده من به ناچار می گم خودشیفتگی نرمال!!خودشیفتگی نرمال یعنی آدم از خودش خوشش بیاد وخودش رو دوست داشته باشه این خیلی خوبه چون گذشته از اینکه اعتماد به نفس رو بالا می بره وخیلی چیزهای دیگه باعث می شه آدم به سلامتی خودش اهمیت بده وچون خودش رو دوست داره به خودش آسیب نزنه همینطور که یک آدم معمولی نباید از خودش تنفر داشته باشه کسی که همیشه می گه من از خودم متنفرم یا بدم میاد ممکنه مشکلی باشه که این حالت رو داره!

به نظرم خودشیفتگی ربطی به دختر پسر نداره تو همه هست ولی موقعی ما می گیم دیگه این خودشیفتگی  غیر طبیعی هست که باعث شه فرد واقعیت رو انکار کنه یا چیزی که در حقیقت وجود نداره رو بگه وجود داره!معمولا افراد که خودشیفتگی غیر طبیعی دارن این خودشیفته بودن رو تو همه زمینه ها دارن!یعنی مثلا کسی که فکر می کنه زیباترین پولدارترین و.. هست انگار تو کل زمین نظیر نداره!

 کسی که چهره ای معمولی داره ولی خودش رو زیباترین فرد عالم می دونه واین رو کاملا باور داره! یا کسی موقعیت اجتماعی معمولی داره ولی خودش رو بالاتر از همه می دونه واین رو تو رفتار هم گاهی نشون می ده  وفکر می کنه بقیه باید حرفهاش رو تایید کنن.وخیلی از این دست مثال ها

حالا چرا اسمش رو گذاشتن نارسیسیم!داستانش تو برخی کتاب ها تو جزئیات باهم فرق داره ولی کلیتش وخلاصه اش اینه که در اساطیر یونان شخصی  به اسم نارسیکوس بوده که چهره زیبایی داشته نارسیکوس یکبار که در حالی که خیلی تشنه اش بوده از کنار رودخونه ای رد می شه که قصد می کنه از آب رودخونه بخوره که چهره بسیار زیبایی تو آب می بینه و عاشق این چهره زیبا می شه!جالبیش اینه که اون چهره خود نارسیکوس بوده تو آب افتاده بوده!! خلاصه نارسیکوس برای رسیدن به معشوق!خودش رو تو آب پرت می کنه وغرق می شه از اون موقع کنار اون رودخانه یک گلی به اسم فارسی نرگس(اسم یونانیش رو نمی دونم!)می رویه که گلش به سمت آب بوده انگار می خواد خودش رو تو آب پرت کنه!

البته لازم به گفتن نیست که این داستان اساطیری هست و واقعیت نداره ولی کم نمی بینم نظیرش رو هر چند نه به این شدت!

واینگونه بود برای افراد خودشیفته این اسم رو انتخاب کردن!

بالا رفتیم دوغ بود / پایین اومدیم ماست بود /قصه ما راست بودزبان


 
خاطرات اولین روزهای استاجری+حال وروز ما
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦   کلمات کلیدی: خاطرات استاجری

سلام.ما آمدیم!زبانامشب می خوام درباره خاطرات اولین روزهای استاجری بنویسم.یعنی خسته نباشم واقعا بعد از این مدت دارم این رو می نویسم!ولی چکنم دیگه من دوست دارم مرحله به مرحله بنویسم نمی تونم یکهو از الآن بنویسم.همچین به دلم نمی شینه:دی.خوب بریم سر خاطرات.یادش بخیر.روز اولی که قرار بود به عنوان استاجر بریم اینقدر ذوق داشتیم!

رفتیم بیمارستان بعد از کلی گشتن فلان جا کجاست وبهمان جا  گرفتن کلید کمد و.... خلاصه رفتیم روپوش سفید معروف! رو پوشیدیم. رفتیم درمانگاه.استادمان (اتند-آخر توضیح می دم) آمد ومریض ها اومدن تو. ما هم که بار اولمان بود نمی دانستیم چکنیم!استاد سر هر مریض بیماری رو می پرسید یا توضیح می داد خلاصه اینقدر از بیماری فلان بهمان حرف زده شد دیگه سرمان گیج می رفت وکلی غصه دار که ما اینا رو چطور یادبگیریم!چرا همه رو!! بلد نیستیم آخه!خلاصه اولین روز بخش کلا گیج می زدیم!ما مثل این طفلان معصومی که نمی دانن چکنن،کجا برن بودیم!اینقده چهره های مظلومی داشتیم!!خلاصه درمانگاه تمام شد استاد گفت می تونین برین وناگهان یک صدایی گفت کجا بریم؟!همینطور سوال می آمد در ذهنمان.مثلا هر روز که میام بخش چکارهایی به عهده ماست؟ ما هم که نمی دانستیم سوال را از ذهنمان حذف می نمودیم:دی موقع برگشتن هم با اینکه کلی با ذوق آمده بودیم دقیقا همانقدر با بی حالی ،سردرگمی برگشتیم!البته تجربه ثابت نمونده به اینجانب که، روز اول اکثر بخش هایی که بار اول می ری اینطوری هست.به هر حال کمی زمان می بره تا بدونی چی به چیه.بعدش هست که از بخش خوشت میاد.چشمک

اولین شرح حال استاجری:با اینکه صدبار!این شرح حال رو تو فیزیوپات گرفته بودیما ولی انگار برای بار اولمون بود استرس داشتیم هول بودیم چی بنویسیم تو شرح حال.مخصوصا اینکه تو استاجری هر بخش گذشته از شرح حال کلی، شرح حال مخصوص به خودش رو داره.خلاصه وقتی رفتیم سر مریض از استرس یادمون رفت اصلا چی بپرسیم!نمی دونین چقدر قضیه رو جدی گرفته بودیم!زبانحتی بعضی دوستان چون قلم خوردگی داشتن شرح حالشون رو پاکنویس کردن!هیپنوتیزم

ژ.ن:دیکشنری آنلاین:دی.تو پست یک قسمت نوشتم استاد کنارش اتند(تلفظیetend) به استاد بالینی،اتند می گن.به معنای دیگه به استادی که تو بیمارستان درس می ده، آموزش می ده می گن اتند.

حال وروز این روزهای ما:همونطور که حدس زدین من این روزها بسی ناپیدا هستم!!زباندر حال حاضر تو بخش بسیاااار سخت وطاقت فرسا هم از نظر حجم کاری وهم بخاطر روحیه ای که باید داشته باشی وتحملت بالا باشه هستیم.کشیک شب هم داریم.کلاس ها هم داره شروع می شه از این به بعد صبح ظهر عصر شب کلا یا سر پاییم یا سرکلاس!البته اگر نذارین به پای خودشیفتگی من کلا تحملم زیاده وروحیه ام هم بالاس.مشکلی نیست این نیز بگذرد.اینها رو گفتم تا بگم چرا نمی تونم بهتون سر بزنم دیگه حالا میل خودتون هست قبول کنین یا نه.به هر حال باید تو شرایط باشین تا بدونین من چی می گم.لبخند