بازی + حس نوشت
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦   کلمات کلیدی: پست های با بازی

سلام برتمامی دوستان.آمدیم با دو بازی!

راستش عذرا خانوم من رو به بازی دعوت کردند با تشکر از عذرا خانوم. من اسمش رو میذارم شیطنت های کودکی!شامل 3 سوال هست!

1- در دوران کودکی وقتی که یکی اذیتتون میکرد چطوری انتقام میگرفتید از طرف مقابلتون؟( چه بلایی سرش می آوردید؟)

2- بدترین بلایی که سرتون اومده توی این انتقام های دوستانه چی بوده؟

3- فجیع ترین انتقامی که از دوستتون گرفتید چی بوده؟

در مورد سوال اول راستش من معمولا بلایی سرکسی نمیاوردم معمولا از دستش دلخور می شدم وقهر می کردم!البته شاید کارهای مفیدی با وسایلش می کردم! زبان در مورد2 هم که اصلا کی می تونه سر من بلایی بیاره عصبانیدر مورد سومی هم که انتقام فجیعی نگرفتم! گاوچران 

راستش این بازی من رو یاد دعواهای بچه های مدرسه میندازه

 یک خاطره ای از دعوای بچه های مدرسه یاد دارم .زنگ تفریح بود ما هم بعد از کمی قدم زدن اومدیم توکلاس نشستیم  همینطور در حال حرف زدن تو کلاس بودیم که ناگهان دیدیم یکی از بچه های کلاس در رو کوبید (شما بخونین شکست!) ماها هم دقیقا این شکلی!تعجب

 کیف یکی از  همکلاسی ها رو برداشت همه وسایل داخل کیف رو خالی کرد  ما ها هم که شوکه !پلک هم نمی زدیم ! دیدیم که همه محتویات سطل آشغال رو  داخل کیف اون دوستمون ریخت سبز وبعد سریع رفت بیرون هنوز چند ثانیه نگذشته بود که اون دوست اومد وقتی این صحنه وکیفش رو دید این بار اون تخته پاک کن وگچ وتمامی گرده های گچ رو ریخت در کیف همکلاسی اولی!ما ها همچنان تعجب ما هم گفتیم تا وضع از این بدتر نشده بریم بیرون (شما بخونین خودمون رو نجات بدیم!) رفتیم بیرون اون دوست هم اومد بیرون با دومی که تو حیاط بود در گیر شد اینها دویدند دنبال هم نفر دومی یک سطل آب رو ریخت رو سر اولی حسابی خیسش کرد (فکر کنین کل حیاط رو این دو نفر آب پاشیدند!)ما هم دوباره از ترس اینکه آب بریزن روی ما برگشتیم کلاس!تازه از دستشون خلاص شده بودیم که یکی از اون دو نفر سریع اومد تو کلاس پشت این جانب پناه گرفت کلی التماس که من اینجا پنهان می شوم تو نگو!خلاصه نفر دومی هم اومد وبا یک عدد نوشابه خیلی مرموز!همین که دونست اون فرد پشت من پنهان شده در نوشابه رو باز کرد فقط نوشابه بود که فوران می زد به کل کلاس ! والبته من واون دوست دومی بی نصیب نموندیم! عصبانیواین قضیه ادامه دارد....! گریه 

بازی دوم: 3 وبلاگ برتر از نظر شما که دکتر آرمان من رو به این بازی دعوت کردن.با تشکر از ایشون

همیشه عرض کردم که انتخاب بهترین برای من مشکل هست راستش من وبلاگهایی لینک می کنم که از نظر خودم جالب باشند وطبیعتا همه لینکهام رو بهترین وبلاگها از نظر خودم می دونم البته! چند وبلاگ به غیر از لینکهام هست که خواننده خاموش اونها هستم که  اون هارو هم وبلاگهای خیلی خوبی می دونم.

حس نوشت:

 

سوگند به پاکی وجود آدمی
 که بسان مرواریدی درصدف است
 همانقدر ارزشمند وگرانبها
 مگر ندیده ای
 که آب پاک وزلال
 حتی تحمل قطره ای از سیاهی را ندارد
 وچقدر زود رنگش را به سیاهی می بازد
 وسیاهی است که می تازد
 وآب برای همیشه در حسرت
زلالی وشفاف بودنش می ماند

بعد نوشت:روز دختر و ولادت حضرت معصومه رو به تمامی دختران خوب ایران زمین بویژه دوستان خوبم تبریک می گم


 
پزشکی+بی ربط
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠   کلمات کلیدی: پزشکی ،پست های با بی ربط

سلام بر همه دوستان خوبم.می دونم کمی دیر بروز می کنم واقعا شرمنده ام.خجالت( شما خطاب به من :رو نیست که می موندی ماه بعد بروز می کردی!عصبانی)حالا اینطوری عصبانی نباشین!عصبانیت برای قلب ضررداره.زبان بخندین تا دنیا بهتون بخنده!

برای این پست می خوام یک سری لغات مرتبط با پزشکی  واولین جمله ای که باخوندنشون به ذهنم میاد رو بنویسم.(در مورد برخی لغات آخر توضیح دادم)

فیزیوپات:دروازه ورود به پزشک حقیقی(دوستان علوم پایه ای دلخور نشن.به هر حال ما هم مثل همه دوستان دوره علوم پایه رو گذروندیم واین فقط نظر من هست قرار نیست نظر همه دوستان مثل من باشه)

فشار سنج:گرفتن فشار زندگی

گوشی پزشکی:صدای زندگی را بشنو

شرح حال:درد ودل با پزشک

اشتباه پزشکی:حیثیت از دست رفته یک پزشک

اتاق عمل:پشت در اتاق عمل جایی که همه مومن ومسلمان می شون

رشته پزشکی:پر رمز وراز-ندونسته عاشقش می شی.

امتحان علوم پایه:عبور از صافی

امتحان پره انترنی:می خواهم زنده بمانم!

بیمارستان:خاطرات تلخ وشیرین

MRI:تو سرت هیچی نیست!خنده

اوج خوشحالی یک پزشک:نجات بیمار

تشخیص:هزار راه نرفته

احیای ناموفق:تلاش غم انگیز-تلخ ترین خاطره

توضیح: درباره فیزیوپات وعلوم پایه وپره انترنی:

پزشکی عمومی از چند دوره تشکیل شده که اولی به دوره علوم پایه معروف هست و 5ترم می باشد بعد از امتحان جامع علوم پایه دوره دوم یعنی دوره فیزیوپات آغاز می شود وبعد از یکسال دوره استیجری یا اکسترنی شروع می شود ودر آخر بعد از دادن امتحان جامع پره انترنی ،دوره انترنی شروع می شود.دوستان واقع در دوره انترنی، پزشک محسوب می شوند

بی ربط:

همواره می اندیشیم:بهتر هست از جام نیک بختی ننوشیم،زیرا وقتی خالی شد،بسیار رنج خواهیم برد.از هراس کوچک شدن،نمی توانیم رشد کنیم...از ترس گریستن نمی توانیم بخندیم!

                                                                                            پائلیو کویلئو


پ.ن: یکی به خدا میگه 10،000،000 سال برات چقدره ؟ خدا میگه یک دقیقه میپرسه 10،000،000 دلار برات چقدره ؟ خدا میگه اندازه یک اکانت .میگه پس خدا یک اکانت به من بده . خدا میگه باشه ، فقط یک دقیقه صبر کن عینک

بعد نوشت خطاب به دوستان پزشک ودانشجوی پزشکی:

راستش فکر کنم خیلی از دوستان با مدلاگ آشنایی دارن با این حال برای دوستانی که تازه وبلاگنویس شدند  عرض کنم که مدلاگ یک وبلاگ گروهی دوستان پزشک هست که تمامی نویسندگانش یا پزشک هستند ویا دانشجوی پزشکی وتوسط اونها وبلاگ مدلاگ بروز می شه اگر تمایل داشتین مدلاگ رو ببینین این آدرسش هست.


 
شواهد نشون می ده زلزله شدید قریب الوقوع است!
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢   کلمات کلیدی: اجتماعی

سلام.

می خوام امروز در مورد موضوعی صحبت کنم که بعضی ها متاسفانه گرفتار اوند.واون هم زودباوری هست

 چرا ما گاهی اوقات به راحتی حرفی رو قبول می کنیم؟چرا تحقیق نمی کنیم بعد قبولش کنیم؟دلیل این همه زودباوری بعضی ها چی هست؟از اعتماد زیاد به طرف مقابل ؟چون خودمون در موردش اطلاعی نداریم پس حرفش رو قبول می کنیم؟چون کسی امتحان کرده وموثر بوده پس باید در مورد ما هم اتفاق بیفته؟باور می کنم چون همه باور دارند؟از خیلی وقت پیش این حرف رو می زدن آیا باور گذشته دلیل بر درست بودنش هست؟باور می کنیم چون اگر اون اتفاق بیفته ما صدمه می بینم!باور می کنیم چون با افکارمون در یک جهت هست؟

گاهی اوقات برای باور کردن دلیل زیادی نمی خواد بیشتر برای احتیاط باور می کنیم مثل اینکه به شما بگن تو این غذا سم ریخته شده اگر بخوری احتما مرگت زیاد هست* مطمئنا حتی اگر این فرد رو کسی زده باشه که در حال عادی حرفش رو قبول نداریم یا حتی از دیوانه ای این حرف رو بشنویم برای احتیاط هم شده لب به اون غذا نمی زنیم.اونجا بخاطر باور کردنمون کسی به ما انتقاد نمی کنه چون اگر نخوریم اتفاقی نمی افته ولی در عوض اگر غذا رو بخوریم احتمال داره بمیریم حتی اگر فرض باشه ما دوست داریم این فرض رو قبول کنیم.چه چیزی از جانمون با ارزش تر.

مثال های زودباوری برخی از ماها خیلی گسترده هست اینقدر ملموس که فکر کنم احتیاجی نیست من براش مثال بیارم.

بعضی از باورهایی که برخی ها دارند در واقع یک نوع تقلید از دیگرانه.چون دیگران باور دارند من هم باور دارم.بعضی اوقات هم واقعا در پشت این باور ما هیچ تفکر ومنطقی قرار نگرفته.

این مثال خیلی جالب که فکر می کنم کمی با مثال هایی که خیلی از ماها داریم در مورد زودباوری متفاوت هست رو درطنز ایران دیدم اینجا میذارم.

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.

او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر

کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید»

 را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

۲-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

۳-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

۵-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

۶-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

۷-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.

۶ نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست

 که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

 برای من عجیب ترین باور باوری هست برخی ها به این طالع بینی های قهوه و....دارند!!

زود باوری سهل انگاری است و سهل انگاری ما را به فراسوی خورشید رهنمون نمی گردد چرا که ما در عصر و زمانی بسر می بریم که می دانیم خورشید عالم تابمان از خود منور نیست و به عنایت منبع نورانی عظیم تری است که جان گرفته پس قانع بودن و بی سؤالی ما را در تنگنای زندان و چاه طبیعت محبوس خواهد نمود.حکیمی می گوید :

اگر با باورهای گذشته و عادتهای قدیم آثار مرا می خوانید نخوانید که بهره نمی گیرید.شناخت هستی بی چالش فکر در درون حاصل نمی گردد


این قسمت ربطی به موضوع اصلی نداره این خاطره یادم اومد(اون علامت ستاره رو برای این گذاشته بودم که این رو عرض کنم)گفتم شاید خوندنش براتون جالب باشه: یکبار سرکلاس درس دبیرستان یکی از دبیرها به بچه های کلاس گفت فرض کنین براتون زرشک پلو با مرغ آوردند چی کار می کنید؟ بچه ها:خوب می خوریمش!! دبیر:حالا اگر بگن تو این غذا سم ریختند؟بچه ها:باز هم می خوریم نمی شه از غذای خوشمزه گذشت!دبیر: سمش خیلی قوی اگر بخورین می میرین.یعنی می خواین بمیرین؟ بچه ها:پس نمی خوریم دبیرمون:یعنی از زرشک پلو با مرغ میگذرین خوشمزه است که تازه ممکن هست این حرف درست نباشه(مسوم نباشه)؟!! یکی از بچه ها:برای احتیاط نمی خوریم ولی به قول شما ممکن هست مسموم نباشه پس! توش آب می ریزیم بقیه هم نخورند اگر قراره ما نخوریم بقیه هم نباید بخورند!!قهقهه 

توضیح درباره عنوان:عنوان پست تزئینی است!راستش می خواستم بدونم چند نفر از دوستان در همون لحظه اول که عنوان رو دیدند شک کردند که نکنه این اتفاق قرار هست بیفته!به هر حال این پست درباره زود باوری است دیگر!دوست داشتین بفرمایینمژه

بی ربط:این نظر رو خانوم شابلوط در وبلاگ آقای رایان دادند جالب بود اینجا میذارم.شریعتی میگه:خداوندا مرحمتی کن تا پیش از آنکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم اول کمی با کفشهای او راه بروم مژه


 
و دوباره پاییز از راه رسید! شعر + تجدید خاطره (ادامه مطلب)
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥   کلمات کلیدی: شعر

ودوباره پاییز از راه رسید با قدم های آهسته!  وبا برگهای رنگارنگ که  تا آخرین توان خود روی درخت می مانند، دوباره دل آسمان تنگ می شود.دوباره از دلتنگی اش می نالد آنقدر بلند که حتی ماهم صدایش رو بشنویم.ودوباره اشک آسمان در خواهد آمد. نمی دونم چرا به پاییز لقب سلطان فصل ها دادند من بهش می گم فصل رنگارنگ!من پاییز رو بخاطر این مناظرش(عکس پایین) دوست دارم.بغل

این شعر رو اتفاقی دیدم.خیلی به دلم نشست.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.مژه یاد دوران مدرسه، دوران اشک ولبخندهای کودکانه بخیر.یاد خاطرات مدرسه.چقدر زود گذشت مثل یک چشم برهم زدن!! ناراحت

پاییز مهربان!
آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خویش
نقش هزار پرده ای از یادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر یادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو یادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگیزت
پیچیده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگیزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و یاسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حیاط ایستاده است
خورشید کم کمک به نوک کوههای غرب
نزدیک می شود ....
اما هنوز از حسنک نیست یک خبر
معلوم نیست باز چرا دیر کرده است!
فریاد اعتراض حیوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشیمان است!!
امسال هم دوباره کتابش را
زیر درخت خانه شان جا گذاشته
پاییز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زیر درخت سبز زمان جا گذاشتم
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پیراهنم کجاست‌ ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
این دست آخر است ....
تقدیر برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم ......

شاعر : اکوت

توجه:دوستان اگر تمایل دارند ادامه مطلب رو ببینند به مناسبت سال تحصیلی جدید عکس هایی از کتاب های دوره دبستان سالها قبل گذاشتم.( دکتر متاستاز راستش می خواستم لینک شما رو بذارم ولی صفحه پستتون خطا می داد!!با تشکر از دکتر متاستاز.من خودم هم چند تایی بهش اضافه کردم. واقعا تجدید خاطره شد.چه زود گذشت دوران شیرین مدرسه افسوس)

پ.ن: می دونم چند روزی از پاییز گذشته ولی من الآن وقت نوشتنش رو داشتم.

پ.ن:می خواستم پست دیگه ای بجای این پست بنویسم ولی وقت نکردم.ناراحت