| وقتی که از قطار جا ماندم |
| ساعت ۱٠:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢ کلمات کلیدی: ادبی |
|
|
|
| وفای دوست |
| ساعت ۸:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩ کلمات کلیدی: اجتماعی |
|
|
|
| انتقاد از اساتید-کمی تا قسمتی طنز! |
| ساعت ٩:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦ کلمات کلیدی: طنز نوشتاری |
|
|
|
| تبریک در تبریک! |
| ساعت ۸:٠٠ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٤ کلمات کلیدی: مناسبتی شاد |
|
|
|
| خوش آمدین |
| ساعت ۱:٢٤ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱ کلمات کلیدی: وبلاگی |
|
|
|
| جزوه رو پس بده!-طنز |
| ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩ کلمات کلیدی: طنز نوشتاری |
|
|
|
| من وکنکور-خاطرات |
| ساعت ۸:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳ کلمات کلیدی: خاطرات کنکور |
|
|
|
هوای عالی وخنک!!!!
( اه اه چه هوایی!
)هم بر سختیمان افزوده.دلمان برای هوای بهاری تنگ شده.من که تابحال هوای به این گرمی ندیده بودم اگر دیدین اعلام شد دانشجویی به دلیل گرمازدگی در راه دانشگاه جان باخته بدانید که.........!من بهار رو دوست دارم فصل بهار برگردد!
شما را به خدای مهربان میسپارم

)




















انشاءالله صد سال زنده باشی.امیدوارم خدا هرچی می خوای بهت بده.تولدت مبارک دکتر کوچولو






الآن هم نمیاد با 55 نظر!من کماکان دچار این مشکلم!

حتی اگر بزور هم مجبورم می کردند به جای اینکه بشینم شب تا صبح درس بخونم،صبح زود بلند شم،اگر بلند هم می شدم حداکثر یک ساعت نشده خوابم می برد!بخاطر همین هم همه از درس خوندنم شاکی بودند!چون شب ها نمی تونستند بخوابند!
وهمین طور که می شه حدس زد!امتحان رو بد دادم!
افسرده،ناامید با خودم می گفتم من هیــــــــــــــــــــــــــچ جا قبول نمی شم!
درکل تجربه خوبی نبود!
تا اینکه بالاخره دوستانم گفتند که کنکور ریاضی چطور بود!وما هم که سؤالها رو از اینترنت در آوردیم وای کاش این کار رو نمی کردم دوستانم هم که چنان برما گفتند امتحان اینگونه بود و.....که این طفل معصوم دچار استرسی شد که قابل باور نیست
رفتیم همه کتاب هایمان را که گرد وخاک گرفته بود درآوردیم بطرز غیرباوری شروع کردیم همه رو ورق زدند
ولی از اونجایی که تجربه ثابت کرده اگر استرس داشته باشی هیچی یادت نمی مونه من هم فقط استرسم بیشتر شد!که ناگهان خوانواده مان از این کار شگفت انگیزمان عصبانی شدند و گفتند نخون بســـــــــــــــــــــه!
وکلی دلداریمان دادند
وگفتند تو از دوستات زرنگتری ،اونها هم رشته ات نبودند از کجا معلوم برای تجربی هم سخت باشه!وکلی روحیه ما افزایش یافت!
وبعد به من گفتند دیگه برو بخواب .ساعت ۱۰ بود!!!!!!!!!فکر کنین من تو زندگیم هیچوقت ۱۰ نخوابیدم اصلا از نظرمن ۱۰ تازه سرشب هست!مثل همه نتوستم بخوابم!از آن زمان بود به این نتیجه رسیدم تئوری گوسفند وبز....شمردند چه ایده بی مزه ای می باشد!
در میانه راه که با ماشین در حال رفتن بودیم ناگهان!پدر عزیزم:کارت کنکور رو برداشتی
من:بلی! پدر:کارت آزمون تجربی رو دیگه!(توضیح:اینجانب در دو ازمون تجربی وزبان شرکت کرده بودم!)
واز خوش شانسی هر کاری کردیم نتوانستیم جای خود را پیدا کنیم فکر کنم ۷-۸ دقیقه طول کشید جای خود را پیدا کردیم!
که آبمیوه مان ریخت روی پاسخنامه وقسمتی از جواب هایمان پرتقالی شد!
البته نه اینکه عالی داده باشیم!نه!
بلکه اصلا باورمان نمی شد پاسخنامه مان خوانده شود!ظاهرا دستگاه سازمان سنجش از دیدن پاسخنامه پرتقالی مان ذوق زده شده وحسابی ویتامین خورده هست!

