کودکی
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧   کلمات کلیدی: ادبی

سلام این مطلب درباره کودکی .یادش بخیر!

کودکی............

 بر درخت اقاقیا تکیه می‌دهی 

و برگها می ریزند

 برگها کوچک و زرد پناهت می‌دهند

 ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید

 و پنجره هایی که هر روز با  حجم تنهـایی آدم

 شکلی دوباره می گیرند

 با شانه‌های خمیده تکیه می‌دهی و نگاه می‌کنی

 صدای تابی که آرام، می‌آید و می‌رود

 می‌آید و می‌رود...........

 کودکی تاب خورده است و رفته است

 با گیسوانی لرزان در باد....و تو

 تو هنوز نگاه می‌کنـی به رد گامهایی که بر شن‌ها دویده اند

 بر شن‌ها می‌دوی امَا،امَا کودکی باز نمی گردد!!!

 بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!

 

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم .

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگرفریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

کودکی نسیم دلنوازی بود وگذشت...

این یک شعر از قیصرامین پور هست حیفم اومد نذارم:

 

 

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود


 
رابطه بین اسم و شخصیت-روانشناسی
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱   کلمات کلیدی: روانشناسی


رابطه هر اسم با شخصیت...

  این مطلب رو تو وبلاگ یکی از دوستان پیدا کردم.در مورد رابطه ی اسم شما با شخصیتتون! امیدوارم خوشتون بیاد. هر جوابی که از این روش گرفتین اگر تمایل داشتین تونظرات بنویسین تا چه حد درست بود.برای  دوستانم که درست دراومد.


 

رنگهای هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از :(توجه:به رنگ های کنار اعداد کاری نداشته باشین شما  حرفی که در اسمتون هست مثلا ح است شما بگردین ح رو بین اینها پیدا کنین وعدد مربوط به اون رو بنویسین که عددش ۶ هست یک مورد دیگر اگر تو اسم یا فامیلی تون فرقی نمی کنه از یک حرف چند باربود هر بار اون رو حساب می کنین مثلا اگر از ی دوبار بود  هر دوبار رو حساب می کنین یعنی دوتا ۳ در نظر می گیرین.)

رنگهای هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از

قرمز : 1 ش س ج الف

نارنجی : 2 ت ث ک ب

زرد : 3 ی ل ص ض

سبز : 4 و م د ژ

آبی : 5 چ ن ط ظ

نیلی : 6 ح خ ف

بنفش : 7 ع پ غ

صورتی : 8 ز ق ه

طلایی : 9 ر ذ گ

توضیح:اولا حتما باید نام نام خانوادگی تون با هم باشه به تنهایی احتمالا درست درنیاد.دوما اگر همه اعداد مربوط به نام ونام خانوادگی رو جمع کردین و حاصلش یک عدد دورقمی شد مثل ۳۵ این دو عدد رو هم با هم جمع می کنیم تا در نهایت یک عدد تک رقمی بدهد ۸=۵+۳

 که خوب توضیحات رنگ مربوط به این عدد رو می بینیم.حلا اگر اعداد رو با هم جمع کردیم شد مثلا۳۸بعد این دورا هم با هم جمع کردیم ۱۱=۸+۳وشد ۱۱که باز هم یک عدد دورقمی هست (ما یک عدد تک رقمی می خوایم این دوعدد رو هم با هم جمع می کنیم۲=۱+۱که در نهایت عدد تک رقمی ۲ بدست میاید که توضیحات  مربوط به این عدد رو می خوانیم.

حالا یه مثال براتون می زنم. مثلا کسی اسم و فامیلش هست: رضا رضایی

باید شماره ی هر حرف را بنویسیم:

ر9 + ض3 + ا1 + ر9 + ض3 + ا1 + ی3 + ی3

سپس این اعداد را با هم جمع می کنیم:

32=9+3+1+9+3+1+3+3 اگر حاصل جمع عددی دو رقمی شد، ارقام آنرا باهم جمع میکنیم: 5= 2+3

پس حاصل شد پنج عدد  5  مربوط به رنگ آبی است که رابطه ای مستقیم با شخصیت او دارد. به توضیحات مربوط به رنگ آبی مراجعه می کنیم.

توضیحات اعداد بعد از جمع کردن همه اعداد وبدست آوردن عدد تک رقمی


۱= قرمز

بسیار جاه طلب هستید و برای رسیدن به هدفهایتان مهم نیست که بقیه را نیز فدا کنید قرمز رنگ نیروی حیاتی و جسارت است همیشه سعی می کنید که روی صحنه به فعالیت بپردازید و مورد توجه قرار بگیرید بسیار خونگرم هستید و به سادگی تحریک می شوید ممکن است در اوج شادی نیز به ناگهان و با کوچکترین بهانه ای اخم هایتان در هم برود و در لاک خود فرو بروید باید سعی کنید که از انرژی فوق العاده تان به نحو و جهت مثبتی استفاده کنید تا باعث افسردگی تان نشود گاهی نیز به سرعت صبر و حوصله خودتان را از دست می دهید و به دیگران زور می گویید یادتان نرود که هر کسی روش بخصوصی برای پیشرفت در زندگی دارد و انچه را که فکر میکنید برای شما مناسب است ممکن است برای دیگران کاملا مضر باشید.

مابقی اعداد وتوضیحات آنها در ادامه مطلب(پست طولانی بود به ناچار گذاشتم ادامه مطلب در هر صورت ببخشید)


 


 
زندگی
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤   کلمات کلیدی: ادبی

سلام.راستش ببخشید با کمی تأخیر به روز کردم.

این هم  مطلب ادبی درباره زندگی هست .

امیدوارم که از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرین.چون زمان سریع تر از اون چه که فکر می کنین میگذره.

 

زندگی  کتابی است پرماجرا ، هیچگاه آنرا به خاطر یک ورقش دور مینداز


 سرکلاس معلم دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!!

در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و

بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی

از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند.

 

 

زندگی یعنی......

زندگی یعنی مسیری روی آب

زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان

زندگی یعنی در آن عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی

زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا

زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز

زندگی یعنی جهانی رمزوراز

زندگی یعنی مهی در پشت ابر

زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان

زندگی یعنی فریب میزبان

 

شعر زندگی یعنی، برگرفته از:http://muhammadi357.blogsky.com

 


 
قدرت خداوندی -درباره فیلم مه
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧   کلمات کلیدی: فیلم

 

سلام.راستش امروز می خوام  درباره یک فیلمی بنویسم.خیلی به ندرت پیش میاد یک فیلی منو تحت تأثیر قرار بده.


 پنج شنبه هفته پیش آخر شب فیلمی از شبکه یک  پخش شد نمی دونم دیدید یا نه.اسم فیلم مه بود. داستان فیلم در مورد استفاده از مواد شیمیایی -صنعتی برای  ساخت سلاح های کشتار جمعی بود که باعث ایجاد مه غلیظ شده بود که هر حیوانی تو این مه بود به طرز باورنکردنی خیلی از حالت عادی بزرگتر می شد (فکر کنید عنکبوت می تونست انسان رو بکشه!)

آخرای فیلم هم چند نفر از کسانی که تو یک فروشگاه پناه گرفته بودند به امید پیدا کردن راه نجات با ماشین حرکت می کنند تا این که بنزین ماشین تموم می شه و می بینند همه دنیا اینطوری هست و برای زجر کش نشدن بوسیله این حیوانات به زندگی شون پایان می دهند.با این که از این طور فیلم ها کم ندیدم ولی این فیلم رو واقعا خوب ساخته بودند.

 تلاش انسان برای رهایی از مرگ بود و ترس از اینکه بمیرد بدون اینکه چشمش را روی حقایق باز کند .حقیقت برایش دردناک هست و توانایی مقابله با آن را در خود نمی بیند. به بازیچه ای تبدیل شده که مانند موش آزمایشگاهی مورد سوء استفاده قرار گیرد. منتها این دفعه موجود زنده تحت آزمایش موش نیست، بلکه زندگی انسانی است که خودش را همواره برتر می داند و دست از غرور خود بر نمی دارد. غرور از طرفی و ترس از طرفی دیگر.

(تو فیلم یه جایی هست که میگه منطق و درک و شعور آدما واسه زمانیه که همه چی رو به راهه وقتی شرایط سخت میشه، اونوقت هر انسانی ذات حیوانیه خودشو نشون می ده.)

 فیلم واقعا معنا گرایی بود نشون می داد کسی که در کار خدا دست ببره و بخواد  سلاح مرگ آور بسازه سرنوشتی بجز مرگ نداره.این فیلم نشون داد هر چقدر هم کسی تصور  کنه قدرت زیادی داره باز هم قدرتش سر سوزنی از قدرت خدا نیست.

 

واقعا ما انسان ها بعضی اوقات خیلی راحت از مسائلی به این مهمی میگذریم.

 

خدایا چرا به علم خود مغرور باشم حال آن که تو عالمترینی.

خدایا چرا به زیبایی خود بنازم حال آن که تو زیباترینی.

خدایا چگونه از دیگران توقع قدرشناسی داشته باشم حال آن که از تو آن گونه که شایسته خدایی توست سپاسگذاری نکرده ام.

خدایا چگونه به گذشتن از خطای دیگران ببالم حال آن که تو بخشنده ترینی.

خدایا چگونه به ثروت خود تکیه کنم حال آن که اگر بخواهی به یک چشم بر هم زدنی آن را پس می گیری.

خدایا چگونه تو را از یاد برم حال آن که مرگ و زندگیم بدست توست. 

خدایا هر آنچه دارم و ندارم از توست.


 
شیطان!
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢   کلمات کلیدی: ادبی

سلام.این متن خیلی قشنگی هست .حتی اگر قبلا این متن رو خوندین،خوندن دوباره ی اون خالی از لطف نیست


 

شیطان

 

دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.


شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد.


می بینی ! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت : البته تو با آن ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند.


از شیطان بدم می آمد . اما حرف هایش شیرین بود . گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم و با خود گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.


به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم. توی آن اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب.دستم را روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را به سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم اما شیطان نبود . او رفت. داشتم های های گریه می کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم . صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود